تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

مثل هر روز ۵:۱۵ بامداد توی تاریکی هوا با زنگ ساعت بیدار شدم. از اون روزایی بود که حس کردم باید ۳۰ دقیقه دیگه تا زمان به صدا درآمدن alarm موبایلم بخوابم... نیم ساعت گذشت باز نتونستم٬ یک ساعت... دو ساعت و خلاصه یک پیغام کوتاه فرستادم اداره که من نمی تونم امروز بیام... حس می کردم آزاد شدم... یک ساعت دیگه هم خوابیدم تا اینکه شارژ و سرحال بیدار شدم٬ صبحانه را درست کردم کمی وبگردی کردم و دیگه وقت اون بود که کلوچه خانم و مامان تولدیشون بیدار بشن... فکر کنم حس امروز من بر می گرده به چیزی در ضمیر ناخودآگاهم که باعث شد در روز تولد عزیزترین عزیزکم توی خونه بمونم...

خیلی بهم چسبید. شاید هیچ کار خاص و عجیبی نکردیم ولی خیلی وقت بود سه تایی با هم توی پیاده رو جلو مغازه ها و ویترین پاساژ ها قدم نزده بودیم... خیلی وقت بود نهار یک روز غیر تعطیل سه تایی با هم بیرون نرفته بودیم... خیلی وقت بود که توی روشنای یک روز کاری همدیگه را ندیده بودیم... خیلی وقت بود همزمان از گل فروش دوره گرد نرگس نخریده بودیم و اولین بار بود که یلدا خودش به سلیقه خودش گل انتخاب کرد و خرید...

بهمن ماه عزیز٬ ممنونم...  یکشنبه دوست داشتنی٬ ممنونم
عزیزکم تولدت مبارک
دوستت دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

کلوچه خانم واقعا بزرگ شده٬ مگه نه؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

چی شد که اینطوری شد نمی دونم... چرا هنوز هستم... اگه هستم پس کوشم... چرا نیستم... از کی گم شدم... نمی دونم. یه وقتا حس می کنم برام شده شبیه به یک کتاب قطور آشپزی که من فقط از صفحه نیمرو سر در میارم... یه وقتا حس می کنم شبیه به کتاب آئرودینامیکه و من فقط به زور اسمش را می تونم بخونم... یه موقع هام دلم براش تنگ میشه... درست موقعی دلم براش تنگ میشه که مغزم داره از همه فشارهای کار میترکه... یاد خودم میافتم یاد اون روزایی که نداشتمش یاد اون روزای اول که داشتمش... یاد هیجانم برای نوازش و تر و خشک کردنش یاد به روز کردن و آپ کردن... راستی یادش بخیر یه حال و هوای دیگه ای داشت... وبلاگستان را می گم. وبلاگ خودم و بقیه وبلاگ ها... دو سال پیش همین موقع ها... بی نظیر بود. اون روزا من هم بودم... هر روز هم اینجا و هم توی صفحات دیگه... اون روزا مجازی بودنش خیلی خیلی به آدم میچسبید. بازم یاد شازده کوچولو میافتم که هیچ تصویری نمی تونست براش تجسمی دقیق از بره ذهنش باشه به جز جعبه ای با چند سوراخ روی اون... این بهترین تصویر از بره بود... اون روزا وبلاگستان هم همینطوری بود... هر کسی می تونست توی ذهنش به میل و سلیقه خودش به صاحبین نوشته ها شکل بده...

شاید هم اینها بهونه است شاید تنبل شدم. شاید حجم شیرینی های دلبرک از سرعت تایپم بیشتر شده... شاید به تکرار رسیدم به تقلید... نمی دونم... هر چی که هست فقط در من خلاصه نمیشه... پاییز و زمستون ۸۴ خیلی ها توی وبلاگستان بودند که الان نیستند. خیلی هایی که برای من مثل اون بره دوست داشتنی توی ذهنم رنگ و شکلی داشتند خیلی ها که دلم می خواست روزی چندین و چند بار سوار دلنوشته هاشون بشم. گو اینکه هنوز بعضی هاشون هستند اما معلومه که اون ها هم کج دار و مریض خودشون را حفظ کرده اند.

اوضاع کارم خیلی متفاوت شده چیزی بین ۱۴ تا ۱۶ ساعت در اداره٬ از ارتقا شغلی خوشحال بودم. اواخر بهمن پارسال زمزمه ها شروع شده بود در اسفند قطعی و در خرداد تثبیت شد. کوچ کردیم به ساختمونی با دو هزار مترمربع در هر طبقه و دو هزار درخواست جدید روزانه... خوشحال بودم که دارم به جایگاهی بالاتر می رسم. یادم رفته بود که اون بالا ها آدم کمتر میتونه مال خودش باشه. کار و کار و کار... کم خوابی و زود رفتن و دیر اومدن... فقط برام مونده یک دین روزانه به این صفحات یشمی دوست داشتنیم که حداقل یکبار در روز باز و بستشون کنم.

کلوچه خانم هم خوبه... خیلی بزرگ شده واقعا خیلی... بیشتر از اون که بشه تجسم و باور کرد... همه چیز میگه٬ کامل و شیرین. هنوز عاشق کتابه هنوز بهترین بهونه برای برگشتن از خونه پدر بزرگا و مادر بزرگا٬ یادآوری اتاق نارنجی(اتاق خودش) و کتابهای توی اونه... جمعه دوتایی با هم رفتیم بیرون حدود سه ساعت... افه های دخترونش دقیقا همونیه که همیشه آرزو داشتم... ناز و دلبر...
خدایا همیشه دوستش داشته باش...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |