تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

تو این روزا هنوز شهرمون پاک و آبی و سبزه. گه گاه که فرصت می کنم جدا از ساعت های تکراری و طولانی اداری٬ نقطه ای دیگه را هم ببینم٬ نو شدن ها و این همه طراوت و تازگی به دلم میشینه. خنکای این روزا٬ صدای پرنده ها و رنگ ناب برگای جوون درختا... خدایا شکر... هنوز میشه توی همین شهر روی لبه ایوان یه مشت دونه ریخت و میزبان بلبل های کوهی بود. اونا بیان و تو لذتشون را ببری. چندتا چیزه که کاملا مجذوبم میکنه یکی نگاه کردن به عمق آتشی که از هیزم روشن شده باشه... یکی صدای آب جاری و یکی هم طراوت این روزا همراه صدای بی نظیر پرنده ها.

این روزا هوا طعم و مزه دیگه ای پیدا کرده. شاید هم به بخش های جدیدی از وجودم داره وارد میشه. نمی دونم ولی هر چی که هست معرکه است.

.

.

.

چهار چشمی و خیره با یک حس درونی ویژه با کمی بغض مخفی و البته یه ذره هم مرطوب شدن گوشه چشم ها ساکتِ ساکت داشتیم "میم مثل مادر" را می دیدیم. دلبرک هم برای خودش بازی می کرد. یکی دوبار اومد و روی پاهام نشست و کمی از فیلم را دید. تو حال خودم بودم که از پشت بغلم کرد... به روش آدم بزرگا با اون دستای نازش چندتا به پشتم زد و بدون اینکه از من انتظاری داشته باشه٬ همونطوری از پشت سر٬ منو بوسید و رفت سراغ مابقی بازی ها... خدایا طراوتش را ابدی کن/

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

تازگی ها دیگه فرصت نوشتن ندارم. شاید هم این یک بهونه باشه آخه من از اول هم می دونستم که نوشتن بلد نیستم و فقط مدتی دست و پا زدم... حالا خیلی وقتا حس می کنم باید کلی فکر کنم تا حرفی برای نوشتن داشته باشم... حرف و سخن دارم ولی می بینم که شاید هزارجور دست و پا زدن با کلمات برای بیان یک خاطره تنها با قرار دادن تصویر بدون کلامش می تونه گویاتر هم باشه. همین شده که اینجا داره تبدیل میشه به یک فتوبلاگ... نمی دونم خوبه یا نه ولی برام مهم اینه که سوژه اصلی زندگیم را پوشش بدم حالا یا با نوشتن و یا با عکس و عکس... خوب فقط عکس که نمیشه باید یکی دو خط هم نوشت که ناخودآگاه سر و کله مسابقه پیدا میشه...

اون فرق اساسی در خصوص عکسی که خیلی خیلی دوستش دارم بر می گرده به هنرمند عکاسش... تمام عکس ها کار خودم بود و مربوط به سفر اخیر شمال (بر خلاف تصور دوست عزیز parastoo) به جز اولین عکس که توسط یک مامان مهربون گرفته شده. درسته همون مامان فردای خودمون... فرقی که در این عکس برای خودم ملموسه پرداختن خیلی خیلی کامل به اون مجموعه ناب گلهاست. شاید توی عکس های مردونه من بخشی از کادر تصویر بدون گل می موند اما توی عکس شماره ۱ جلوه ای ناب و عمیق از گل می بینم که برجسته ترین گلش هم مربوط به تمام وجود خودم میشه. این عکس را خیلی خیلی دوست دارم و البته عکس شماره ۵ و ۱۱ نیز جایگاهشان محفوظ است...

مسابقه باید جایزه داشته باشه و برندگانش معلوم بشن... شاید عنوان را بد انتخاب کرده بودم و بیشتر به یک نظر سنجی شبیه بود. ولی از طرفی من خودم را برنده این مسابقه می دونم چرا که باز هم کلی لطف٬ پیام دلنشین٬ دوستی و انرژی گرفتم و کیف کردم...

اما نتایج کلی این طرح آماری مسابقه گونه:

برای جمع بندی کل نظرات٬ به عکس منتخب هر کدام از دوستان عزیز ۳ امتیاز دادم. اما دوستانی که به چند عکس اشاره کرده بودند و بین آنها نیز اولویتی قایل نشده بودند٬ برای هر عکس ۲ امتیاز لحاظ گردید و همونطور که پیش بینی می شد و از اکثر کامنت ها معلوم بود نتایج زیر به دست آمد:

5

 

تصویر شماره ۵    با    ۳۳    امتیاز جایگاه اول

 

11

 

تصویر شماره ۱۱    با    ۱۵    امتیاز جایگاه دوم

 

7

 

و تصویر شماره ۷    با    ۱۳    امتیاز جایگاه سوم را کسب نمودند.

 

 

 

1

 

اما عکس مورد علاقه خودم و دست پخت مامان فردا در این نظرسنجی کوچک در رتبه چهارم قرار گرفت و با ۱۲ امتیاز رقابت تنگاتنگی نیز با تصویر قدم زدن کلوچه خانم داشت.

این اثر هنرمندانه مامان فردا به دل چندتا از دوستان از جمله خاله عسلک٬ مرغ دریایی٬ می گل عزیز٬ پی براه و parastoo نیز نشسته بود... خیلی خیلی خوشحالم که با این دوستان دوست داشتنی٬به خصوص می گل عزیز هم عقیده هستم...

 

راستی عکس های شماره ۱۰ و ۶ نیز به ترتیب بیشترین احتمال در خصوص خاص و ویژه بودن را به خود اختصاص دادند.

  

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

انتخاب برترین عکس سفر شمال:

1234567891011

 

یکی از عکس های بخش مسابقه فرقی اساسی با بقیه داره که شناسایی اون هم می تونه خودش یک مسابقه باشه و راستش من خودم اون عکس را از بقیه بیشتر دوست دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

خاطره کوتاه سیزده بدر اینقدر بهم چسبیده که لحظه به لحظه دارم برای فردا ثانیه شماری می کنم. مجبور شدیم برنامه سفر را در پایان تعطیلات جور کنیم. تجسم بدو بدو های یلدا درست مثل روز سیزده بدر ولی اینبار در کنار دریا٬ توی جنگل و در آب و هوای ناب شمال برام دلچسبه... دلبرک شهریور ماه ساحل محمودآباد را تجربه کرده بود ولی چهاردست و پا... اما حالا باید بتونیم همه انرژیمون را جمع کنیم تا پا به پاش بریم و کم نیاریم...

حجم ذوق و میزان هیجانش دیروز در پارک لاله دیدنی بود. بارون هم میومد. زمین و زمون پاک و شسته٬ براق و تمیز بود. توی چمن ها لابلای درختا و بین آدما دویدیم و خندیدیم و بازی کردیم. آخر کار هم همه با هم٬ پدر بزرگ٬ مادر بزرگ٬ مامان و بابا و از همه مهمتر کلوچه دلبرک کنار استخر پارک جمع شدیم و آش رشته خوردیم. خنکای هوا باعث میشد آش بیشتر و بیشتر بچسبه. یلدایی هم ثابت کرد که اهل غذاهای سنتی است. آش خوردنش دل همه را برده بود...

 

ساکهامون را آماده کردیم. به امید خدا فردا میریم شمال. هزارتا برنامه برای این سفر تو ذهنم دارم... خدایا بهترین خاطرات را برامون مقدر کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دولت مهرورزی و غیر مهرورزی٬ این وزیر و اون وزیر٬ این آقای مسئول و اون یکی... خلاصه به اسفند ماه که می رسیم همه و همه دستور میدن و ابلاغ می کنند که به هیچ وجه مشق و تکلیف نوروزی تحت هیچ عنوانی نباید به بچه ها داده بشه...

این شده یک رسم هر ساله ولی باز یک کوه مشق و تکلیف و پیک و غیره به این طفلکان معصوم داده میشه تا حسابی بتونن در ۲۴ ساعت آخر تعطیلات نوروزی به همراه خانواده سر گرم باشن...  اما برای جلوگیری از استرس روزهای آخر٬ بعد از کلی گفتمان خانگی و راهنمایی پدرانه٬  کلوچه خانم راضی شدند تا در ایام تعطیلات و به مرور این پیک نوروزی را انجام بدن... فکر کنم آخرش خودش هم راضی بود. بعد از نوشتن آخرین خط و خطوط بعد آخرین نقاشی٬ با یک دقت دلبرانه نشست و به این همه هنر خیره شد. مشق ها تموم شد و پیک امسال به خوبی و خوشی در هفته اول نوروز تکمیل شد حالا می تونیم برای روزهای بعد و ایام بهاری پیش رو بدون هیچ استرسی برنامه ریزی کنیم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

خدای من٬ لحظات سال تحویل است. آغاز سال ۸۶ آغاز بهاری دیگر و اینبار هم با طعم کلوچه... دومین بهار با چنین لذت و ذوقی را تجربه می کنم. خدای من یاریم کن قدر دقایق را بدانم. خدایا یاریم کن تا در زندگانی٬ پاک زندگی کنم... خدایا خانواده ام را تا ابد در پناه خودت قرار بده. خدایا عزیزانم را عزیز بدار. خدایا یلدای مرا سعادتمند و خوشبخت گردان. خدایا معصومیت و پاکی٬ صافی و شیرینی٬ مهربونی و خلوص یلدایم را ابدی گردان. خدایا راه شناخت و راه زندگی را به ما نشان بده تا گام های کوچک دلبرک را در مسیر نور و روشنایی قرار دهیم. خدای من٬ به خودت توکل می کنم و پای در سالی دیگر میگذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3:37 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  |