تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

  • بخشی از کتابخونه خونمون درب شیشه ای قهوه ای رنگ داره. وقتی که چراغ داخلش خاموشه انعکاسی شبیه به آینه پیدا میکنه... تازگی ها دلبرک با دلیل و بی دلیل٬ تشریف میارن جلو این شیشه آینه گون٬ و بعد از کمی برانداز خودشون٬ ضمن عشوه و ادا یکی دوتا بوس از روی آینه خودشون را می کنن بعدش هم با خنده و دلبری دوباره برمیگردن سراغ بقیه بازی ها... یک تل رنگ و وارنگ کشی جدید و یک کیف دخترونه ملوس هم سوژه های ثابت برای سر زدن به آینه است.

 

 

 

  •  اما این روزها خبرهای دیگه ای هم هست... توی همه خونه های ایرونی برای استقبال از بهار زیبا و پاک٬ همه مشغول خونه تکونی هستن. کوچیک و بزرگ٬ کلوچه و غیر کلوچه هم فرقی نداره٬ همه باید برای اومدن عید زیبای نوروز آستین بالا زده و گوشه ای از کار را پیش ببرن... الهی که من فدای این طنازکم بشم که برای من احساس مسئولیت کرده...   

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

اینقدر نبودم که نمی دونم از کجا شروع کنم. ممنونم که به یادم و به یادمون هستید. نوشتن در آخرین ماه سال در شلوغی و تلاطم این ماه گویا طلسم شده بود. از کجا بگم... چند روز بعد از چهارده ماهگی یعنی حدود ۲۵ بهمن ماه٬ کلوچه خانم دیگه راه افتاد و حس کرد رسیدن به نقاط ممنوعه با روش جدید لذت بیشتری داره. دلبرک الان دیگه خوب خوب راه میره... توی کوچه و خیابون که عاشق راه رفتنه و ما نمی تونیم جلودارش باشیم. دوست نداره دستش بزنیم دوست نداره کاری به کارش داشته باشیم و فقط دلش میخواد خودش تجربه کنه این نوع حس بزرگ شدن را...

بِ بِ گفتن و خواهش و اشاره معصومانه به تلویزیون مجبورم کرد تا Receiver  را عوض کنم و دستگاهی بگیرم که Baby Tv را نشون بده. حالا دیگه فقط Baby Tv می بینیم و انصافا ما هم خیلی دوسش داریم.

یه وقتا شب توی خونه که از مبل و صندلی و نشستن دائمی روشون خسته و دلزده میشم٬ میشینم کنار بساط اسباب بازی های کلوچه خانم٬ یا با هم مشغول میشیم یا من سر خودم را یک جوری گرم میکنم٬ روزنامه یا چیزی دیگه... از پشت میاد بغلم میکنه٬ صورت نازش را نیمرخ بهم میچسبونه و با اون دستای کوچولوش به پشتم میزنه... حس می کنم میخواد اعتماد و عشق را توی رگ به رگ وجودم بیشتر به جریان بندازه... یه چند ثانیه ای به همین شکل بابایی را بغل میکنه و دوباره میره سراغ بازی های خودش. 

کلاغ پر

گنجشک پر

پیشی پر !؟!؟!

پیشی که پر نداره باباش خبر نداره...

جوجو پر

قوقولی پر

هاپو پر

هاپو که پر نداره باباش خبر نداره...

 

اتل متل ٬ لی لی/ لی لی حوضک و شعر بالا هنوز در رده اول ترانه های کودکانه خونه ماست... هر کدوم جایی و زمانی برای اجرا دارن. البته شعرهای خاص بعضی عروسک ها هم که به جای خود. موقع تاب بازی حتما باید اتل متل خونده بشه ولی نه با شعر آشنای همیشگی٬ یلدای من عاشق این ریتمشه:  

اتل متل توتوله

یه دختر کلوچه

رفته بوده تو کوچه

به بچه ها میگفته

هر کی به گل دست بزنه

زنبوره نیشش میزنه

 

شاید غرق شیرینی ایامم... شاید در گیر روزمرگی ها و جنگ با غبار تکرار... شاید کمی اوضاع کار گرفتارم کرده باشه و شاید ماه آخر سال... به هر حال یکی دو روز که نباشی بعد بشه یک هفته و ده روز، اونوقته که دیگه نمی دونی چی بگی و از کجا بنویسی... اوضاع شبیه شب امتحان شیمی سال چهارم میشه که نمی دونی کدوم مطلب را زودتر بخونی... خوبیم، حالمون خوبه و عکس خواهم گذاشت...

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |