تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

کلوچه خانم یه عادت داره که "مامان فردا" عاشق این کارشه...  وقتی داره توی خونه چهار دست و پا برای خودش میگرده همین که به مانعی میرسه میشینه و خیلی جدی و مصمم اونو به طرفی پرتاب میکنه... این مانع یه وقتا دمپایی مامانی است٬ یه وقتا تکه کاغذهای خورد شده یلدا خانم و یا اسباب بازی ها... به هر حال امکان نداره کلوچه خانم در حین چهار دست و پا از روی مثلا تکه های کاغذ رد بشه و یا مسیرش را تغییر بده... میشینه و موانع را به طرفی پرتاب میکنه و راه مستقیم خودش را ادامه میده...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دقیقا همینجوری و با همین لحن بهش میگم: "فداهشم بشم من ٬ قربونشم بگردم" و بلافاصله سرش را روی نزدیک ترین کوسن یا بالش میذاره و اِفه خواب و ژست های دلبرانه... یه وقتایی هم که دلش لوس کردن میخواد یهو می بینم تو یه گوشه ای از خونه داره سرش را روی کوسن میذاره و منتظره صدای باباییه٬ اگه حواسم نباشه چندین بار این کار را تکرار می کنه و هی بلند میشه٬ نگاهم میکنه تا برام جلب توجه کنه. ولی واقعا فداهشم بشم من...

یه غار کوچولو برای دالی کردن داره٬ میره بین دوتا از مبل ها و تا باهاش دالی کنیم میشینه و دست میزنه... بعضی از عروسکاشو خوب خوب میشناسه: کَبج و هایدی را دوست داره البته بماند که با کَبج یه کم رودربایستی داره... ولی بولوووم بولووو دوست برفیه بعضی لحظه های تخلیه هیجان و اوج احساساته... دلبرک یه وقتا جوری غذا میخوره که حسابی شارژ میشیم و یه وقتایی هم غذا بی غذا و واقعا حریفش نیستیم... کلوچه خانم عاشق تاب تاب عباسی و اتل متل توتوله شده. اولی بازی مامان بزرگه و دومی شعری که بابایی برای کلوچه خانم میخونه. می شونمش کنارم و با هیجان در حالی که روی پامون میزنیم شعر اتل متل توتوله را هم می خونیم یه جاهایی صبر می کنم تا اون بگه: [...شیرشو بردن...؟؟؟ ] تا به اینجا میرسه و بصورت سوالی ازش میپرسم سریع یه چیزی شبیه به هندستون میگه... خلاصه فعلا ایاممون همش با ضعف کردن داره میگذره...

دهمین ماه حضور شیرینش هم تموم شد. کلوچه خانم حالا دیگه یه مهمون کوچولوی تازه وارد نیست اون خودش شده همه دنیای ما همه وجودمون و بدون حضورش نمی تونیم زندگی را تجسم کنیم. داشتم خاطرات ۱۰ ماهگی آوین عزیزم که فقط ۲ روز از یلدایم بزرگتره را می خوندم که دیدم خیلی از حرفای دلم را نوشتن: [...ما هم یاد گرفتیم بهش اعتماد کنیم و اجازه بدیم خودش به تنهایی خیلی چیزها رو تجربه کنه. یاد گرفتیم که چند بار زمین خوردن و چند بار گریه کردن برای راه رفتن و بزرگ شدن لازمه. یاد گرفتیم دوست داشتنمون و محبتمون مانع بزرگ شدن و توانا شدنش نشه!]

خدایا خودت محافظشون باش و بهمون قدرت ثبت دقیق لحظات ناب زندگی را عطا کن...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دیروز یادم نبود چه روزیه! روز جهانی کودک... یک روز خاص تو دنیا برای فرشته کوچولوها٬ یک روز جهانی برای اون رویایی ترین رنگ دنیای ما آدم بزرگا... یک دوست خوب و مهربون یادم انداخت... یادم افتاد که باید با روزای دیگه فرق کنه... یادم افتاد روزی که متعلق به دلبرکان عالم هستش باید رنگی دیگه داشته باشه... یک رنگ زیبا٬ به زیبایی هدیه ای پدرانه... خود کادو کوچولو مهم نیست و مهم اینه که پاشم زودتر برم و بگردم و ببینم و بپسندم اون چیزی را که کلوچه خانم باید به عنوان هدیه اولین روز جهانی کودک از بابایی بگیره...

 حاشیه بازار تجریش٬ تکاپوی لحظات نزدیک به افطار٬ چراغای گنبد امامزاده صالح٬ بوی نون تازه٬ چایی فروش دوره گرد٬ مغازه های رنگ و وارنگ٬ پاساژهای جور واجور٬ پاساژ بعثت و پسندیدن کادوی روز جهانی کودک...

خرید کردن برای بچه ها خیلی لذت داره و توی مغازه هاشون آدم بزرگا بیشتر از خود بچه ها به وجد میان. اولین باری بود که من خودم تنها برای خرید کادوی یلدایم می رفتم همیشه یا "مامان فردا" و کلوچه خانم با هم می رفتن و یا سه تایی ولی این دفعه فرق داشت... به دلم نشست... حس خوبی بود ولی انتخابش سخت... دلبر بابا هم به خوبی می شناسه و می دونه که بعضی چیزها مال خودشه به خصوص اگه با بسته کادویی بهش بدیم٬ میخنده و چنگ میزنه و یه جورِ تو دل برو حسش را به آدم بزرگا القا می کنه٬ جوری که همچین به دل اونا بشینه که باز هم از این کارا بکنن...

 

 خانم یلدای ماااا٬ خانم نازدار طلا٬ خانم شیرین ادا٬ خانم دلبررر ما٬ خانم تو دل ماااا

 بابایی روزت مبارک 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 7:10 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

هفده هجده تکه٬ یا نه حدود ۲۴ تکه٬ رنگ و وارنگ کوچولو و دلبرانه... انگار که رنگاشونم یه جور خاصیه انگار که این رنگ ها روی اونا جلوه ای دیگه پیدا میکنن... لباس ارغوانیه٬ بلوز صورتیه٬یه شلوار سفیدِ گلدار٬ شلوارک نارنجیه و اون یکی سبز فسفریه٬ دو تا زانو بند سفید و سرخ کوچولو٬ یکی دو تا پیش بند و چیز میزای جور واجور خوشگل خوشگل... راستی تا حالا به بند رختمون دقت نکرده بودم که چقدر دوسش دارم... وقتی مثل یه باغچه رنگ وارنگ میشه همون موقع که فقط لباسای کلوچه خانم روشه... این وروجک همه جا را عوض کرده٬ همه جا قشنگ تر از حد تجسم شده حتی اون بند رخت فلزی بد قواره گوشه ایوان هم یه جورایی به دل میشینه دیگه... لباس کوچولوهایی که بزرگ ترینش به اندازه دوتا کف دسته! کنار هم دیگه برای من مثل یه بوم کوچولوی نقاشیه یه نقاشی دلبرکانه یه نقاشی بی شیله پیله و یه جور رنگ و آب کودکی...

خدایا من این جوجک دلبرک فسقلی را دوسش دارم... عاشقشم... به اندازه زیبایی همه این رنگا به اندازه همه لطافت و سادگی و پاکی خودش٬ عاشقشم... عاشقشمممم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

توی اون چند روز آخر سرمون خیلی شلوغ بود. رفت آمد هیاهو خرید سفارش٬ تدارک٬ خنده شادی موزیک و حتی یه وقتا حرکات موزون!!  و البته کمی هم دلشوره٬ استرس نگرانی و کمی مبهم بودن فردا و فرداها... شاید بخشی از نگرانی ترسی بود از دو دفعه قبل که مراسم به خاطر از دست دادن عزیزانمون عقب افتاده بود و شاید هم این استرس برای درک بهتر شیرینی ماجرا چاشنیش شده بود... یادمه خودم خیلی نگران آبرومند بودن مراسم بودم و نگران هزار و یک ماجرای ریز و درشت دیگه...

 

مهر ماه برام معنا پیدا کرد معنایی بیشتر و بیشتر از خاطره ازدواج خواهرم٬ معنایی به سفیدی تور عروس"مهربون مامان فردا" و برق لباس دامادی خودم... ماه مهر٬ ماه آغاز راه بود٬ بعد از خاطره دو ساله با هم بودن بعد از خاطره ۲۶ مرداد ۷۸ حالا مهرماه زیبای ۸۰ پذیرای ما بود... همیشه مهر آغاز بوده٬ آغاز آموختن درس و مشق مدرسه ولی این بار قرار بود درس زندگانی را بهمون بیاموزه. قرار بود از ۱۲ مهرماه بعد از کلی حذف و اضافه خصوصیاتمون پاشیم بریم سر کلاس یه کلاس نقلی با یه دیوار آجری... کلاسی که قراره توش روز به روز عشق را بیاموزیم٬ معرفت و شناخت را بیاموزیم. کلاسی که قراره رقابت درسی با هم داشته باشیم برای احترام گذاشتن به هم برای درک هم و برای لذت بردن از وجود هم...

مهر را دوست دارم دوازدهمین روزش را دوست دارم و سر آغاز بودنش را دوست دارم... سر آغاز فصل رنگارنگ زیبایی ها٬ فصل تولد "بابای فردا" فصل تولد کلوچه بابای فردا و فصل زیبای یلدا

.

.

.

یادته اون روزا که هنوز وسایل خونه چیده نشده بود همون روزا که گه گاه میومدیم و سر میزدیم و بخشی از خورده ریزها را میاوردیم٬ یادته خونمون خالی بود سر راه پیتزا می گرفتیم یه ملافه کف خونه روی گرد و غبار پهن می کردیم و خوشمزه ترین پیتزای عالم را می خوردیم... یادته طعمش دیگه تکرار نشد٬ اصلا طعم لذیذش نباید هم تکرار بشه وگرنه خاطره هامون تکراری میشد... یادته اون خونه نقلی بی وسایل چقدر گرم بود. یادته براش نقشه می کشیدیم تو می گفتی "می خوام اینجا اینو بذارم٬ اونجا اونو بذارم... شلوغی را دوست ندارم... یه سری قاب دیدم برای این دیوار خیلی قشنگه٬ کوچیک و ظریف٬ با رنگ های ملایم" می گفتی بیا بریم تو هم ببین... یادته این خونه نقلی خالی گرم و دوست داشتنی شد کلاسمون شد کلاسی که من تو رو بشناسم و تو منو بشناسی... دوره شناخت اولیه چهار سال طول کشید پر از خاطره٬ همه جور خاطره... رنگ و وارنگ طی شد و طی شد تا لایق "یلدا" شدیم... شاید اون خدای مهربون هم صبر کرده بود تا خام نباشیم آخه سرنوشت کلوچه خانم برای خدا هم مهمه...

 

خدای من٬ آغازی دوباره در مهر ماهی دوباره و سرآغاز سالی دیگر از زندگی مشترک اما اینبار متفاوت و لذیذتر از ۵ سال قبل را به ما هدیه کردی٬ توان درک زیبایی و لمس لطافت و حس گرما و جذب نور زندگی مشترک و زندگی با یلدا را بیش از قبل به ما عطا فرما... خدای من هدیه سال قبل بی نظیر و شاهکار بود دوستت داریم و دوستمان داشته باش...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

[...تا يادم نرفته اينم بگم كه 10 مهر سال 1379 پامو گذاشتم تو اين دنيا.]  آخر بخش آغازین سخن دلبرک ما همین اشاره است. اشاره به تولد شازده کوچولوی وبلاگستان...

خیلی وقته که برای دهم مهرماه لحظه شماری می کنم تا براش بنویسم و بهش بگم که راه و ایده وبلاگی شو خیلی دوست دارم. دلم می خواد بدونه با اینکه آشناییمون در حد سرزمین مجازی است ولی به اندازه همه واقعیت های زیبا دوستش دارم. خودم را برای ششمین سال تولد اروند عزیزم آماده می کردم غافل از اینکه درست سر بزنگاه توان بیان احساس را از دست خواهم داد... فکر می کردم بتونم براش سنگ تموم بزارم ولی نشد...

اونوقت ها زیاد می نوشت و رد پاش همه جا بود... سر زدنش به بقیه وبلاگ ها فقط این نبود که بگه: "چه وب قشنگی داری. به من هم سر بزن" ٬ اروند میامد و می نوشت و بی شک کامنتش بر هر پستی یکی از عمیق ترین و هوشمندانه ترین کامنت ها بود و یا بعضی وقت ها شیرین ترین شیطنت در بیانش یافت میشد.

آقا تولدی ما مدتی نبود و تا خواست که دوباره برگرده سیستم بی سیستم میهنی ما سایتش را ازش گرفت باز صد رحمت به همون خونه قدیمی که همچنان درش به روی منتقد کوچولوی ما باز بود... منتقد گفتم اونم چه منتقدی: اروند در نقش منتقد ادبي با تأكيد بر حوزه‌ي شعر نو! 

 

 

 

 

 

 

 

یادمه اوایل که رهگذر خاموش وبلاگستان شده بودم ٬ خیلی زیاد از سرای این دلبرک دردانه سر در نمیاوردم و اینقدر تنوع موضوع و عکس و خاطره داشت که شاید در آن مجموعه غرق میشدم و حتی لینک نظرات را هم گم می کردم ولی یواش یواش با شیوه اروند نامه ها که دلنامه هایی ناب بود آشنا شدم و پیش رفتم و خوندم و لذت بردم... عضو خبر نامه سایتش شدم و هنوز که هنوزه اون اولین ایمیل ارسالی از خبرنامه را خیلی خیلی دوست دارم:

[سلامی دیگر به والدین عزیز ایرانی و دیگر دوستان عزیزم

اگه تا حالا توت آمریکایی ندیدید! اگه از زیباترین باغ ایران خبری ندارید (قابل توجه افشین خان)! اگه دوس دارید یه مار آبی واقعی ببینید!! و سرانجام اگه هنوز وقت نکردید برای من معنی دنیای آزاد رو بنویسید؟ حتما یه سری به اروند بزنید...    منتظرم ]

 

 

 

اروند عزیزم تفسیر دنیای آزاد و دیدن یه مار آبی واقعی همگی بهانه ای بودند تا با تو و با پدر گرامیت آشنا شوم. آشنایی که به آن افتخار کرده و برای لحظات خاطره انگیز آن لحظه شماری می کنم

اروندم تولدت را صمیمانه تبریک می گویم. در زندگی قوی و توانمند برو به بلندای آسمان ها که تو پاک و زلالی. و همواره به داشتن خانواده ای ارزنده افتخار کن به آنها تکیه کن و چنان استوار در زندگی گام بردار که باعث افتخارشان شوی

اروندم افق های متعالی زندگیت را با توکل به خداوندگار متعال وسعت بده و گام به گام شکر همه نعمت های زندگانی زیبایت را به جای آور

 

 دردانه عزیز وبلاگستان تولدت مبارک

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

[مثل عاشق شدن می مونه ٬ می دونی همون حالتی که توی دل آدم پیش میاد... انگار که دل آدم با هر نگاه و صداش هُررری بریزه... می دونی چی می خوام بگم...]

دیشب توی خونه وقتی بعد از حدود نیم ساعت که یلدایم برای خودش مشغول بازی بود تیکه فیلم هایی که توی اون لحظات ازش گرفته بودم را گذاشتم ببینیم... واکنش کلوچه خانم نسبت به تصویرش باز هم بی نظیر بود و پا به پای اون "نی نی" توی تلویزیون می خوند و می خندید و کیف می کرد... حالت دلبرک چنان شیرین٬ دلچسب و لذیذ بود که من و "مامان فردا" هم دیگه بر احساساتمون کنترلی نداشتیم... همونجا بود که "مامان فردا" میگفت: مثل عاشق شدن می مونه...

 

 

 

مثل عاشق شدن مي مونه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 يكي از دوستان سرزمين مجازي پرسيده بودن که یلدا شروع کرده به بازی کردن با اسباب بازی هاش یا هنوز نه؟ عكس زير هم تقديم به اين دوست عزيز...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  |