بهش میگم خوب صبر کن ٬ الآن میام. میگم آخه تازه از سر کار رسیدم و صبر کن تا لباس عوض کنم و دست و صورتم را بشورم. گوش نمیده که نمیده و فقط در اون لحظه دلش می خواد بپره بغلم... هنوز نفهمیدم که در اون لحظه برای رفع خستگی من می خواد بپره توی بغلم و یا برای رفع دلتنگی خودش... ولی خوب اينش خیلی مهم نیست. مهم اینه که کلوچه خانم باید توی دل بابایی باشه... توی دل باشه و بعد از یه دنیا چلوندن و بازی کردن تازه نوبت ناخونک زدن به خوراکی های ممنوعه میرسه... البته نه خیلی ممنوع ولی خوب خوراکی هایی که بعد از اجازه ضمنی "مامان فردا" ٬ مجوز خوردنشون را بابایی صادر میکنه...
دیشب بعد از اینکه در جریان بازی های دلبرانه و چلوندن ٬ نگاهی بهش میانداختم ٬ درست در همون لحظه ای که نصف دکمه هاش هم باز شده بود و سرگرم بازی با یکی از وسایلش بود... درست در همون لحظه که تازه خورده بودمش و حس می کردم لذیذ ترین میوه عالم را گاز زدم... درست همون موقع فكر ميكردم که آخه فسقلی تو دیگه کجا بودی؟ وقتی نبودی ما چی کار میکردیم؟ اصلا مگه میشه بدون حضور کلوچه خانم ایام را سپری کرد؟ پارسال ٬ سال های قبلش و بقیه ایام یعنی واقعا صدای این شیرین عسل توی خونمون نبود؟ پس اگه تازه اومده چرا اینقدر عزیزه چرا تجسم غیبتش هم غیر ممکنه؟!

براش شعر هم می خونم :
شیرین شیرینه یلدا
شیرین شیرین عسله
شیرین شیرین کلوچه
خانم خانومه یلدا
خانوم تو دل بابا
خانوم یلدای نازه
خانوم یلدا کلوچه....
يا يه شعر خود ساخته دیگه:
کُپلکم کُپلک
صورتم مثل هلو
چشای نازی دارم
دوتا لپ خوشگلم٬ توی صورته منه
مامانی دوسم داره
بابایی عاااااشقمه...عاااااشق... آخه من کُپلکش هستم ديگه...
(و البته اینجا کمی صدای اعتراض مامانی بلند میشه ولی خوب چه میشه کرد نازدونه ما این شعر را به همین شکل و حتی با همین اعتراض و شوخی دوست داره دیگه)

می خونم و دو دستی در حالی که سرش را روی شانه هام گذاشته بغلم میکنه. گهگاه هم وسط شعر و نوازش های بابایی ٬ سرش را از روی شونه هام برمیداره و توی چشمام با لبخندی نگاه میکنه و با هیجان دوباره سرش را روی شانه بابایی و کنار گردن بابایی میذاره... اون نگاهش برام یه هدیه است. یه هدیه خدایی. یه هدیه ای که با دریافتش به عظمت ذات قدرت الهی بیشتر و بیشتر پی می برم...
پ ن: دوستی که به تازگی با این سرا آشنا شده برایم لینکی گذاشت... من که با دیدن و شنیدنش ضعف کردم...







