تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

بهش میگم خوب صبر کن ٬ الآن میام. میگم آخه تازه از سر کار رسیدم و صبر کن تا لباس عوض کنم و دست و صورتم را بشورم. گوش نمیده که نمیده و فقط در اون لحظه دلش می خواد بپره بغلم... هنوز نفهمیدم که در اون لحظه برای رفع خستگی من می خواد بپره توی بغلم و یا برای رفع دلتنگی خودش... ولی خوب اينش خیلی مهم نیست. مهم اینه که کلوچه خانم باید توی دل بابایی باشه... توی دل باشه و بعد از یه دنیا چلوندن و بازی کردن تازه نوبت ناخونک زدن به خوراکی های ممنوعه میرسه... البته نه خیلی ممنوع ولی خوب خوراکی هایی که بعد از اجازه ضمنی "مامان فردا" ٬ مجوز خوردنشون را بابایی صادر میکنه...

دیشب بعد از اینکه در جریان بازی های دلبرانه و چلوندن ٬ نگاهی بهش میانداختم ٬ درست در همون لحظه ای که نصف دکمه هاش هم باز شده بود و سرگرم بازی با یکی از وسایلش بود... درست در همون لحظه که تازه خورده بودمش و حس می کردم لذیذ ترین میوه عالم را گاز زدم... درست همون موقع فكر ميكردم که آخه فسقلی تو دیگه کجا بودی؟ وقتی نبودی ما چی کار میکردیم؟ اصلا مگه میشه بدون حضور کلوچه خانم ایام را سپری کرد؟ پارسال ٬ سال های قبلش و بقیه ایام یعنی واقعا صدای این شیرین عسل توی خونمون نبود؟ پس اگه تازه اومده چرا اینقدر عزیزه چرا تجسم غیبتش هم غیر ممکنه؟!

همون موقع هاي چلوندن...

 

براش شعر هم می خونم : 

  

شیرین شیرینه یلدا     

شیرین شیرین عسله     

      شیرین شیرین کلوچه    

خانم خانومه یلدا

           خانوم تو دل بابا

        خانوم یلدای نازه

       خانوم یلدا کلوچه....

 

يا يه شعر خود ساخته دیگه:

 

کُپلکم  کُپلک 

      صورتم مثل هلو

              چشای نازی دارم

            دوتا لپ خوشگلم٬ توی صورته منه

مامانی دوسم داره

              بابایی عاااااشقمه...عاااااشق... آخه من کُپلکش هستم ديگه...

 

(و البته اینجا کمی صدای اعتراض مامانی بلند میشه ولی خوب چه میشه کرد نازدونه ما این شعر را به همین شکل و حتی با همین اعتراض و شوخی دوست داره دیگه)

صورتم مثل هلو...

 

می خونم و دو دستی در حالی که سرش را روی شانه هام گذاشته بغلم میکنه. گهگاه هم وسط شعر و نوازش های بابایی ٬ سرش را از روی شونه هام برمیداره و توی چشمام با لبخندی نگاه میکنه و با هیجان دوباره سرش را روی شانه بابایی و کنار گردن بابایی میذاره... اون نگاهش برام یه هدیه است. یه هدیه خدایی. یه هدیه ای که با دریافتش به عظمت ذات قدرت الهی بیشتر و بیشتر پی می برم...

 

 

 

 

 

پ ن: دوستی که به تازگی با این سرا آشنا شده برایم لینکی گذاشت... من که با دیدن و شنیدنش ضعف کردم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 7:3 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

  • دیروز با شنیدن صدای لرزان و گریان پدر عزیزم به شدت غمگین شده بودم. آمدم و با وجود فرار از ثبت تلخی ها در وبلاگستان ٬ نوشتم چرا که به این حجم انرژی و محبت نیاز داشتم. انرژی را گرفتم امیدم صد چندان شد و توکلم بیش از پیش ٬ سپاسگزارم... دوستان وبلاگستان را دوست دارم...

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

حدود یک ساعت و نیم از ساعت ملاقت گذشته ولی هنوز توان رفتن به بیمارستان را ندارم... نمی دونم چرا ولی حس می کنم باید یه خورده تنها باشم. هنوز بعد از شنیدن صدای بابا پای تلفن بغض دارم ٬ یه بغض لعنتی که با شنیدن صدای گریون بابوچی اومده توی گلوم... صدای گریون مردی که همیشه قوی بوده و حالا دوباره همسرش روی تخت بیمارستانه...

خانم مسن و دنیا دیده ای که روی تخت بغلی بستری بود بعد دیدن حال و روز بابام به مامانی میگفت: "ولی این عشق اون قدیما هم نبود... دخترم قدرش را بدون"

کاشکی شاغل نبودم ٬ کاشکی توی محیط های کاری یه خورده بیشتر آدمو درک میکردن ٬ کاشکی می تونستم این روزا کمک بابا باشم...

خدایا همش ترسم از اینه که یه وقت کارم به ناشکری برسه ٬ خدایا اگه تو حرفا و حس و حال این روزام ناشکری دیدی ٬ چشم پوشی کن... خودت که میدونی شیفته رحمت و کرمت هستم ٬ پس ندیده بگیر و بدون که باز هم فقط دست به دامان خودتم... خدایا تو را به پاکی دل معصوم دخترکم قسم می دهم که روزگارمان را به نیکی و سلامتی مقدر کن...

خدایا٬ سلامتی کامل مادرم و شادی دل پدرم را به خانه برگردان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

همین که همو دیدن انگار که دلشون برای هم تنگ شده بود٬ انگار یاد خاطراتشون افتادن٬ انگار که یه عالمه حرف نزده با هم داشتن و دیگه کاری هم نداشتن که زیر بار اون همه نگاه کنجکاو قرار گرفته بودن... فقط و فقط می خواستن از فرصت استفاده کنن و لذت دقایق را ببرن... می گم بابایی خجالت هم خوب چیزیه میگه "اِااا خوب دوستمه" ، میگم بابایی... یهو میپره تو حرفم و میگه "بابایی سه ماه ازم بزرگتره ها..."

قصه از اونجا شروع شد که برای واکسن های شش ماهگی رفته بودیم... کلوچه خانم و یه پسر کوچولوی نه ماهه همین که همو دیدن دیگه انگاری بعد مدت ها چشم انتظاری همو پیدا کرده باشن آنچنان ابراز احساسات می کردن که همه شوکه شده بودیم و البته دیدن اون صحنه لبخندی شیرین به روی لبامون آورده بود. "امیر حسین" نه ماهه توپولی با تمام وجود و انرژی می خواست خودشو به یلدای من برسونه دستاش روی هوا باز بود به طرف دخترکم و هر صدایی که می تونست از خودش در میاورد صداهایی که هرچند برای ما بی معنی بود ولی گویا برای دخترکم یه دنیا حرف و حدیث داشت و با تک تک اون حرفا لپای دخترکم بیشتر و بیشتر گل می انداخت. کلوچه خانم هم دستاشو باز می کرد به طرف آقا فسقلی توپولی که دیگه یواش یواش آب دهنش هم راه افتاده بود...  

یکی از همین روزا...

برای شش ماهگی دخترکم خیلی نقشه ها کشیده بودم ولی گویا یه وقتا قرار نیست روال زندگی طبق سناریوهای تنظیمی ما اجرا بشه... هنوز منزل مادر و پدر عزیزم و مشغول پرستاری از مادرم هستیم. میگن در هر رخداد سختی یه نتیجه نیک نهفته است و می تونم بگم این ایام منو بیشتر با اسرار بی نظیر وجودی همسرم آشنا کرد و حس می کنم دوباره دارم مغرور میشم...

خدایا تو بی نظیری و هر روز بیش از قبل ارزش هدیه های الهی را برایم روشن می کنی... خدایا می دونم که دوستم داری...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

درست وقتی توی اوج گریه و پریشونیه میاد توی بغلم و آروم میشه... با چشماش بهم التماس میکنه که بیاد توی بغلم و من هم بی تاب... بعد از رفع اثرات گریه بازی شروع میشه. بازی هایی که با کمک عروسکای کوچولو شیرین تر و جذاب تر انجام میشه و با ورزش و کشتی به اوج میرسه... همه این جریانات خوب پیش میره تا لحظه ای که دوباره موعد گریه است و راه فراری هم وجود نداره...

منم مثل همه بابا ها بچه ها را تمییز و مرتب و فقط برای بازی تحویل می گیرم و یا نهایتا در اوج یک گریه شدید٬ وقتی که کلوچه خانم با چشماش التماس میکنه که بیاد بغلم منم می گیرمش و خیلی هم خوشحال میشم که با حضور در آغوشم این فرشته ناز بی تابی را تموم کرده... حتی یه وقتا شوخی هایی در خصوص این که کلوچه خانم باباییه و منو بیشتر دوست داره هم شکل می گیره...

ولی واقعیتی که نمیشه ازش فرار کرد اون نگرانی مادرانه در خصوص پرورش اصولی فرشته هاست. رعایت تمام آداب و قوانین بصورت کامل. خوابیدن به موقع٬ غذا خوردن و از همه مهمتر قطره ها و دواهای بچه ها که مسئولیت انجام و رعایت این قوانین به عهده مادر مهربونه... کسی که باید اشک دلبرکش را ببینه حتی خودش هم یه وقتا اشک بریزه ولی بدون هیچ چشم پوشی مجبوره برای سلامتی دلبرک این اشک را هم تحمل کنه و قانون را به جا بیاره...

تصویر زندگی و عشق...

 

امشب بعد از خوابیدن یلدای نازم٬ برای چندمین بار طی روزهای اخیر دیدم همسرم داره گریه میکنه... مامان فردا با دیدن بی تابی یلدا٬ با دیدن گریه و پریشونی دخترکش گریه میکنه و درست در همین لحظات هم دلبرک ناز برای فرار از خواب و قطره های ویتامین و آهن می خواد به آغوش بابایی پناه بیاره. مهربون مامان فردا٬ نگرانه که نکنه کلوچه عزیزش ازش دلخور بشه و دوسش نداشته باشه... ولی هم خودش و هم من خوب می دونیم که بدون حضورش و بدون حس وجودش و حتی بدون حس بوی مادرانه٬ کلوچه آروم و قرار نخواهد داشت... کلوچه از تلخی و طعم قطره آهن فرار میکنه٬ کلوچه از خواب فرار میکنه و می دونم و می دونیم که کلوچه خانم عاشق مامانیه...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دیگه امشب باورم شد که یه وقت ها هیچ چیزی نمی خواد به جز توی بغل من بودن و چسبیدن به بابایی... یه وقت ها مامان فردا بهم میگفت که حس می کنم تورو خیلی دوست داره و بهت بیشتر نیاز داره٬ این حرف به نظرم طبیعی بود آخه منم عاشقانه این کلوچه را دوست دارم ولی تازه امشب فهمیدم منظور مامان فردا چی بود. یلدای من خوابش میومد گشنه بود و مثل همیشه عاشق آغوش مامانی ولی با چشماش بهم التماس می کرد تا بغلش کنم. چسبیده بود بهم و گشنگی را تحمل می کرد و فقط دوست داشت توی دلم باشه...

این کوچولوها مهر مادری را می گیرن و عشق مادر را در زمان شیر خوردن جذب می کنن و فقط می مونه رابطه احساسی عمیق با بابایی... رابطه ای که یه وقت ها دو طرف خیلی بیشتر از حد نرمال بهش نیاز دارن... دلبرک ناز و معصوم من امشب این نیاز شدید را بهم نشون داد و بهم گفت که بابایی دلم می خواد یه وقت ها فقطِ فقط توی دلت باشم و هیچ کاری نکنم و تو هم با همه وجود بغلم کنی...

خدای من٬ داری با دلهای ما چه می کنی ٬ اینطوری که حتی برای یک روز هم طاقت دوری هم را نخواهیم داشت... نه قرارم نیست که از هم دور بشیم ٬ می خوام تا ابد با گرمای وجودش و با اون تپش قلب کوچیکش انرژی بگیرم ٬ می خوام بغلم کنه و بهم نشون بده که دوستم داره ٬ می خوام نور و عظمت و قدرت خدا را با نگاه کردن به چشمای براقش تا ابد ببینم و جذب کنم...

 

یلدای عزیزم٬ دخترک نازم٬ تو منو مجنون کردی امشب با اون نگاهت با اون کلنجار رفتنت با خواب و گشنگی... و با حس بابایی بودنت. عزیزکم دلبرکم٬ بهت قول میدم که نذارم دیگه از گریه و بغض اون دل کوچولوت هی بالا بپره... شیرین عسل لُپ لپیِ من٬ بخواب امشب و هزار خواب زیبا ببین که فردا می خوام بیشتر از همه روزای دیگه بچلونمت...

 

خدایا شکر خدایا شکر و خدایا شکر که مرا لایق یلدا کردی...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

 و اما کلوچه خانم و عکس های دلبرانه...

 عاشق كنجكاوي اون چشماي نازشم...

كلوچه ما خيلي دوست داره شباي امتحان به داييش كمك كنه...

از اون خنده هايي كه منو ميكشه...

با يكي از بچه هاي فاميل...

لباس خوشگله ، يكي از سوغاتي هاي عمه جوني...   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

مردان خرداد ماهی چه خصوصیاتی دارند؟ آیا ماه تولد باعث تفاوت خصوصیات افراد میشه؟  آیا مردان و زنان یک ماه مشابهند؟ آیا می توان با شناخت کامل یک فرد به خصوصیات مجموعه ای از افراد پی برد. مردان کدام ماه خصوصیات بهتری دارند؟ آیا در انتخاب همسر باید به ماه تولد او دقت داشت؟ این سوال ها که همیشه بیشتر جنبه سرگرمی داشته شاید در ذهن هر کسی پاسخی داشته باشد و بعضی خیلی باور و تعدادی نیز آنرا شوخی بپندارند.

فکر می کنم شناخت نسبتا خوبی از مرد متولد خرداد و روحیاتش داشته باشم. فکر میکنم بدونم که مرد متولد خرداد چه انتظاراتی داره و در اون دلش چی میگذره. اگه همه متولدین این ماه را هم نشناسم حداقل یکیشون را خوب میشناسم و یا فکر می کنم که خوب می شناسم...

مهمترین خصلت درونگرا٬ یه وقت ها عاشق تنهایی و رفتن به عمق غار خلوت تنهایی٬ رویایی٬ تجسم سناریوهای عجیب و غریب در ذهن و غرق شدن در میان نقش های این رویا٬ حساس٬ احساساتی٬ زود رنج٬ فراموش کار٬ عاشق خانواده٬ عاشق بچه ها٬ ساده پوش٬ پر حرف٬ اهل در میان گذاردن همه چیز با همه کس٬ تنبل در مطالعه٬ تنبل در ورزش٬ تنبل در گردش٬ اهل همه جور خوراکی٬ عاشق بازی های کودکانه٬ لجباز٬ پر کار و جدی در کار٬ عاشق استقلال عمل٬ مخالف هر گونه برنامه ریزی بدون هماهنگی٬ خوش سلیقه در خرید گل٬ اهل گوش دادن به تمام انواع موسیقی٬ بدقول در قرار٬ طرفدار اقدامات پیش بینی نشده٬ دقیق در روحیات همسر٬ دارای حس شدید عذاب وجدان٬ مغرور٬ اهل تماشای فوتبال خصوصا انواع جام های مختلف٬ سخت گیر در دوستی٬ اهل خانواده٬ اهل قدر شناسی و احترام٬ دلگیر از بی معرفتی٬ اهل چیپس و پفک و آجیل و بستنی و شکلات و نوشابه و همه تنقلات چاق کننده عالم٬ دارای قابلیت تغییر ناگهانی رفتار٬ ریسک ناپذیر٬ یافتن راهی راست و ادامه آن تا ابد٬ با اراده٬ رک و قادر به بیان صریح حرف و رای٬ اهل پافشاری شدید بر نظر خود٬ دارای قابلیت برگشت کامل از نظر پس از یک دوره پافشاری شدید و طولانی٬ فراری از تعارف٬ فراری از تلفن٬ عاشق صدای آب جاری٬ عاشق صدای پرنده های روی درخت٬ عاشق طبیعت٬ قوی در حفظ خاطرات کودکی٬ دارای شانس مقبول افتادن برخورد اجتماعی از نظر دیگران٬ با محبت٬ عاشق پیشه و دوستدار رابطه ای گرم و صمیمی٬ همیشه راضی از وضع موجود٬ اهل اعتقادات خاص و غیر کلیشه ای٬ کمی شلخته٬ کمی لوس٬ کمی دروغگو٬ کمی مودب٬ کمی اهل افراط و تفریط٬ خوش شانس٬ اهل تعریف از ایده و نظر شخصی مخاطب٬ تمییز و حساس به نظافت٬ ضعیف در دیکته و املا٬ دوستدار عکاسی٬ تنبل در کار خانه٬ دوستدار ریموت کنترل انواع دستگاه های صوتی تصویری٬ اهل سکوت٬ دوستدار محیط آرام و خلوت٬ عاشق توده های سفید و درخشان ابرها در آسمان آبی٬ دوستدار شیرینی و غذاهای شیرین٬ سخت جوش٬ طرفدار پیتزا و سوسیس کالباس٬ عاشق گل نرگس٬ تند خو در مقابل برخورد نامناسب و هزار و یک خصلت دیگه که الان یادم نمیاد ولی می دونم در وجود این مرد خردادی آشنای من وجود داره...

راستی همه مردای خرداد اینجورین؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |