بچگی ها منتظر اومدن عید و اومدن عمو نوروز بودم. هر سال عمو نوروز برامون هدیه ای ناب و غیر منتظره می آورد. یكی دو سالی هم با واسطه مامان و بابا و از قبل، عمو نوروز پیغام می فرستاد و نظرمون را می پرسید. خلاصه همیشه بعد از سال تحویل با هیجان شروع می كردیم به گشتن و جستجوی داخل خونه و همه سوراخ سُمبه را می گشیم تا اینكه هدیه عمو نوروز را پیدا كنیم. كوچیك تر كه بودیم با وجود هیجان از هدیه عمو نوروز، ولی از تجسم حضورش در خونمون و دور از چشم ماها یه خورده می ترسیدیم، خواهرم ترس را حتی نشون هم میداد و من سعی می كردم مخفی كنم اون ترس حس حضور یه غریبه مهربون را... حتی یه بار توی اون خونه قدیمی قلهك و درست در شب عید حس كردم سایه حركت عمو نوروز را هم دیدم و راستی راستی كه از این پیرمرد ناشناس دوست داشتنی ترسیده بودم...
بزرگ تر كه شده بودیم، با یكی دوتا از بچه های فامیل درباره اش حرف می زدیم و دو به شك بودیم كه آیا عمو نوروز حقیقی است یا فقط یه سمبل ساخته رویا هاست و شك داشتیم هدیه های نوروزی دست پخت مامان و بابا است و یا...
امسال و در نوروز زیبای زندگیم وجود عمو نوروز را حس كردم، دوباره آمده بود و بعد از چند سالی كه بهم سر نزده بود، ثابت كرد فراموشم نكرده بوده و فقط در تدارك بوده... عمو نوروز هدیه ای برام آورد كه شاید از خودم پیغامش را گرفته بود و فقط زمانی را صرف كرد تا برام سنگ تموم بذاره... عمو نوروز برام هدیه ای آورد كه در دلم جا بشه، چشمم را روشن كنه، گوشم را نوازش بده، روحم را جلا بده و خلاصه با عشقش همه وجودم را تسخیر كنه...
نوروز امسال عمو نوروز برام "یلدا" را آورد و اینقدر از هدیه اخیر هیجان زده بود كه حتی حاضر نشد مخفیش كنه تا بعد از تحویل سال برم و دنبالش بگردم. حتی حاضر نشد تا عید هم صبر كنه و بعد از اینكه دید هدیه آماده است، با هیجان و بدون تلف كردن حتی یك ثانیه اون را فرستاد، عمو نوروز "یلدا" را فرستاد و باز در شب عید هم به خونمون اومد ولی این بار هدیه ای نداشت و فقط اومده بود تا با گرمای عشقی كه از هدیه جاودانه اش در خونه كوچیكمون به وجود اومده، دست های پیرش را گرم كنه و كمی خستگی در كنه.
.
.
.
خدایا خیلی دوستت دارم... خدایا پارسال "یلدا" را از تو خواستم و امسال سعادت "یلدا" را می خواهم.
.
.
.
نوروز آینده و نوروزهای بعدی و تا سالیان سال یلدای من منتظر حضورش خواهد بود. منتظر عمو نوروز پیر و دوست داشتنی...