تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

رفتيم و با هم گشت زديم تو بازارهاي شب عيد و هياهو و زيبايي و جنب و جوش اين ايام... توي بغل بود و نشسته در آغوش ٬ قبلش فكر مي كردم شايد بهانه گيري كنه و حوصله اش سر بره ٬ مي گفتم شايد يهو بزنه زير گريه و شايد... ولي كلوچه خانم كيف كرده بود ٬ چشم هاي گرد و حواس جمع و برانداز همه آدم ها ٬ كپلچه يه خورده هم خودش را گرفته بود و از اين كه خانم ها و آقايون مسن ٬ دختراي جوون و حتي پسرها تحويلش مي گرفتن كيف كرده بود و يه ذره توي قيافه بود... يه جاهايي هم دلبري را به اوج مي رسوند و با آواز خوندن و زبون نشون دادن يه خورده سر به سر آدم بزرگ ها ميگذاشت. 

خلاصه گردش توي بازارچه اكباتان ، همون بازارچه پر جنب و جوش همون بازارچه اي كه هم سنتي است و هم امروزي و همون كه خيلي رنگ عيد به خودش گرفته با خوردن ذرت هاي كره اي تموم شد و به لپ لپي حسابي خوش گذشت. توي تعطيلات بايد حسابي بگرديم و اين طرف اون طرف بريم كه دلبركم معلومه خيلي ددَري است...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

راستی راستی دارم حال و هوای عید را حس می کنم. امروز همش توی دلم قند آب میشه و بعدش یاد نوروز و عید و تعطیلات میافتم. یاد بیرون رفتن و گشت زدن به سبکی جدید٬ به روشی جدید و با شیوه ای کاملا تازه... امسال برای بیرون رفتن می تونم انتخاب کنم که با کالسکه بریم بیرون و یا با آغوش... امسال می تونم با همسرم و در کنار هم با در آغوش گرفتن طناز ترین یلدای عالم بریم بیرون. بایدم قند توی دلم آب بشه... دلم حق داره که ذوق زده باشه... نمی دونم٬ درست یادم نیست ولی فکر میکنم پارسال و درست در لحظه تحویل سال٬ همون موقع که چشمام را بسته بودم و با مهربون خدایم زیر لبی حرف میزدم٬ شاید همون موقع ازش خواسته بودم که دلبرکی معصوم و هدیه ای ناب برامون گلچین کنه و بفرسته... یادم نیست ولی حتی اگه زیر لبی هم نگفته بودم اون خودش خونده بوده حرف دلم را...

امسال می تونم در آبی آسمان تهران ٬ در روزهای عید٬ کالسکه ای را به حرکت در بیارم که معنای واقعی عشق الهی٬ معنای زندگی و معنای همه محبت های عالم توش خوابیده... کالسکه ای که به سوی آینده زیبا و آینده درخشان در حرکته... کالسکه ای که یلدای من توش دراز کشیده و با چشمانی باز می خواد همه جا را ببینه... دنیای آدم زمینی ها٬ نور خورشید٬ گل های بنفشه و پامچال توی باغچه ها٬ یاس های زرد عید و شاخه های بیدمشک را می خواد از توی کالسکه اش ببینه و انتخاب کنه زیباترینشون را...

قند توی دلم آب میشه که میتونم فارغ از هیجان و بدو بدو هر روزه ٬ فارغ از کار و کار و کار٬ فقط با خانواده عزیزم باشم... بریم عید دیدنی ٬ مهمون داشته باشیم ٬ بریم پارک ٬ عکس بگیریم و حال کنیم با زندگی...

راستی راستی دارم حال و هوای عید را حس می کنم حتی همین الان و با صدای ترقه بچه ها هم حال و هوای عید برام تداعی میشه. شب چهارشنبه سوری در راهه شب زردی من از تو ٬ سرخی تو از من و شب سوزوندن نامهربونی ها و بدی ها و کهنگی ها... می دونم و مطمئنم که فردای چهارشنبه سوری بارون میاد تا همه دود و خاکستر ها از بین بره ٬ می دونم بارون میاد تا سبزی برگهای نو درخشان تر بشه و آسمون آبی تر بشه٬ می دونم بارون میاد تا همه جا آماده بشه برای قدم زدن با یلدای نشسته توی آغوش٬ نشسته توی دل بابایی٬ قراره تو شب چهارشنبه سوری٬ شهر هم خونه تکونی بکنه که مسیر حرکت کالسکه خانم کوچولوی ما تمیز باشه.

کلوچه عزیزم ٬ دلبرک وجودم ٬ شیرین ترین عسلکم قراره اولین عید و اولین نوروز را تجربه کنه و خوش خوشک همراه مامان و بابایی بره و همه جا را بگرده ٬ لپ لپی ما می خواد کنار یه عالمه گل رنگ و وارنگ عکس بگیره ٬ آغوووم بگه و دلبری کنه.

آخ که چقدر بی تابم برای رسیدن عید...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

چه استرسی داشتم٬ چه هیجانی بود٬ ترسم را مخفی می کردم٬ دعاهای زیرلبم را نمی خواستم کسی ببینه٬ با سادگی و از یه فاصله نزدیک با خدا حرف میزدم٬ توی راهرو ها و راه پله ها از این بخش به اون بخش و از این طبقه به اون طبقه می رفتم و فقط دعا می کردم٬ می دونستم وقتی با خودش حرف بزنم دلشوره ها و نگرانی هام کمتر میشه٬ وقتی رفتم و برای آخرین بار ساعت عمل را پرسیدم پرستار بخش گفت نگران نباش و حدود ساعت ۱۰ شروع خواهد شد.

قبل از به دنيا اومدن لپ لپ خانوم

همون لحظات استرس شيرين

روز اول تولد دلبركم

درست سه ماه پیش٬ در این لحظات داشتم از استرس و هیجان خفه می شدم و نمی خواستم کسی از درونم سر در بیاره٬ درست سه ماه پیش روز 21 آذر ساعت 10:15 صبح با یه دنیا هیجان، خوشمزه ترین كلوچه عالم را دیدم و عاشقش شدم. یلدای من سه ماهه شد...

قبل از يك ماهگيدو ماهگيبعد از دو ماهگي

اون روزا وقتی عكس فرشته های كوچولو و دلبركان دو سه ماهه را می دیدم اصلا نمی تونستم تجسمی برای این ایام خودم داشته باشم و حالا من سه ماهه كه بابا شدم. نمی دونم بابای خوبی بودم یا نه ولی می دونم كه عاشقشم. می دونم كه توی خونمون یه حال و هوای دیگه ای داریم. یلدای من یه منبع انرژی و یه دنیا ویتامینه. محور همه حرفامون، محور زندگی خودمون و دور و بری های عزیزمون و محور همه و همه یه طناز كوچولو شده يه لپ لپ خانم. همیشه فكر می كردم محور خانواده ها پیرترین فرد اون فامیله و با رفتنش گویا ریشه از بین میره و شاخه و برگ ها از كنار هم جدا میشن و هر كدوم به طرفی میریزن ، درسته اونا ریشه هستن ولی هیچوقت نمی دونستم كه كوچولوی چند ماهه ای هم میتونه محوریت یه خانواده و حتی ریشه اتصال همه آدم ها باشه.

حدود سه ماهگي

خدای من ریشه هامون را حفظ كن، خدای من ریشه های قدیمی و اصلی و ریشه های كوچولوی جدید و نازمون را حفظ كن، خدای من اون كوچولو محور عزیز دلم را حفظش كن و سربلندش بدار

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

بهم احساس غرور دست میده وقتی تو اوج گریه توی بغلم آروم میشه. بهم احساس غرور دست میده وقتی باهاش حرف میزنم میخنده. بهم احساس غرور دست میده وقتی سعی میکنه باهام حرف بزنه. بهم احساس غرور دست میده وقتی از توی بغل یکی دیگه دست و پا میزنه تا من بغلش کنم. بهم احساس غرور دست میده وقتی می بینمش. بهم احساس غرور دست میده وقتی همه میگن که دختر باباییه. بهم احساس غرور دست میده وقتی رشدش را می بینم. بهم احساس غرور دست میده که می بینم بابا شدم. بهم احساس غرور دست میده وقتی که با دست های کوچیکش انگشت دستم را سفت میگیره. بهم احساس غرور دست میده وقتی توی بغل مامانی می بینمش. بهم احساس غرور دست میده وقتی اون برق چشمای معصومش را می بینم. بهم احساس غرور دست میده وقتی جوون شدن مامان و بابام را بعد از تولدش می بینم. بهم احساس غرور دست میده وقتی همه میگن شکل بابایی شده. بهم احساس غرور دست میده وقتی درباره اش حرف میزنم. بهم احساس غرور دست میده وقتی عکسش را می بینم. بهم احساس غرور دست میده وقتی که از زندگیم لذت می برم. بهم احساس غرور دست میده وقتی نگاهش می کنم. بهم احساس غرور دست میده وقتی که به آینده ام فکر می کنم. بهم احساس غرور دست میده وقتی که می دونم در آینده دور تکیه گاهی خواهم داشت. بهم احساس غرور دست میده وقتی خانم شدنش را تجسم می کنم. بهم احساس غرور دست میده وقتی میدونم خوشبخت خواهد شد. بهم احساس غرور دست میده وقتی دانشگاه رفتنش را در ذهن پرورش میدم. بهم احساس غرور دست میده وقتی می بینم خدایم دوستم داشته. بهم احساس غرور دست میده وقتی می بینم خدای بزرگ چنین هدیه ای بهم داده. بهم احساس غرور دست میده وقتی میدونم خدایم محافظش خواهد بود. بهم احساس غرور دست میده وقتی نور الهی را در زندگیم می بینم. بهم احساس غرور دست میده وقتی میدونم اون مهربون پروردگار عالم هوامونو داره. بهم احساس غرور دست میده وقتی یلدایم را می بینم...

وقتي كه اون برق چشماي معصومش را مي بينم...

 

 

پی نوشت: امروز ۱۲/۱۲ شمسی ٬ ۳/۳ میلادی ٬ ۲/۲ قمری و هشتاد و یکمین روز تولد کلوچه خانم بود.

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1384ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

حوصله اش سر رفته ٬ دلش تنگ شده و خیلی هم توجیه آدم بزرگ ها را قبول نداره که ماه آخر سال حجم کارا بیشتر میشه. به مامانش میگه که بابایی قبلا هم دیر میومد و اون موقع که دیگه ماه آخر سال نبود. خوب راست هم میگه و این بابایی عاشق٬ هر جوری هم که میخواد زود بره باز هم نمیشه... دخترکم همه این حرف ها را با همون چشمای نازش و با همون صدای معصوم آغووم آغووووم و حتی با ریتم نفسش به مامانی میگه.

...الهي كه من

همه اين گِله ها را از بابايي ميكنه ولي... كافيه كه بابايي بياد و فقط با چند كلمه حرف حتي اگه كلوچه خانم خواب هم باشه شروع ميكنه به خنده و همون توي خواب هم مي خنده تا بعد چند ثانيه و با كرشمه و ناز و ادا چشماشو باز كنه و هرچند دير ولي ببينه كه بابايي اومده تا بخورتش... خدايا عاشق خنده و نگاه و صدا و بوي مخصوص زير گردن و لپ ها و خلاصه كه من عاشق يلداي نازم هستم. خدايا سربلند و موفقش كن و خودت هميشه محافظش باش.

در جريان نرمش بر روي تشك مخصوص

غش مي كنم براي اِه اِه گفتنش موقع ورزش و نرمش... موقعي كه مي چلونمش و بوش ميكنم هيچي نميگه و ميذاره اين مجنونِ عاشق حسابي حال كنه... كپلچه وقتي ميرم پيشش سريع دست و پا ميزنه تا بغلش كنم...

كي ميگه كلوچه از ورزش خسته شده!؟

نه راستي كي ميگه كلوچه خسته شده؟!  حتي همين لحظه هم حاضره ۹۰ دقيقه با بابايي با هم ديگه كيف كنن و حال كنن...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

1-     بهم ميگه امروز در حين كيك درست كردن يهو به يادت افتادم و دلم برات ضعف رفت... ميگم خوب چرا و چي شد كه يادم افتادي؟ ميگه نميدونم چرا و دلم يهو برات ضعف رفت... ميگم خوب مگه ياد خاطره خاصي افتادي... ميگه خوب دلم ضعف رفت ديگه نمي دونم چرا... و درست در همين لحظه اشك توي چشماش حلقه ميزنه...

خدايا با اومدن دختركم حلقه اتصالمون محكمتر شده و البته اين حلقه جديد و كوچولو كمي هم بين دو حلقه قبلي قرار گرفته... خدايا من عاشق اين حلقه ها و اتصالشون و ارتباطشونم... تازگي ها يه وقت هايي دلم براش تنگ ميشه شايد همون حسي كه اونم امروز دچارش شده بود.

 

2-     كلوچه تازگي ها ماماني شده و يا بايد توي دل "مامان فردا" باشه و يا اينكه ماماني را ببينه... يكي دو شبه كه حتي يه لحظاتي وجود بابايي را هم دوست نداره و فقط و فقط ماماني بايد باشه. مي دونم نبايد اينطوري عادت بكنه كه هم براي خودش سخت خواهد بود و هم براي مهربون مامانش.

 

3-     هر روز صبح هوا تاريكه و من از خونه ميزنم بيرون ولي امروز مي تونستم بيشتر خونه باشم... از سپيده دم كلوچه ناز و شيرينم اومد پيشم خوابيد و با هم خنديديم، نرمش كرديم، لپ لپ بازي كرديم و آغووم آغوووم گفتيم. اينقدر شيطوني كرديم كه ماماني را هم بيدار كرديم... آخرش هم حدود نيم ساعت دير رسيدم...

 

4-     سروشم بهم ميگه: "دايي مي دوني براي وقتي اومديم ايران چه آرزوهايي دارم؟"... ميگم چي دايي، بگو عزيزم... ميگه: "دلم ميخواد يه صندلي بذارم جلوت و روبروي تو بشينم و تو موهامو برام شونه كني مثل اون موقع ها"... بعدش ميگه: "دايي بايد قول بدي اول همه يلدا را بدي بغل من، بهم قول ميدي دايي؟" ، بعد ميگه:  "ولي نه من دلم ميخواد قبل از همه خودت را بغل كنم"... آخرش هم ميگه: "دايي دلم از اون دوغ هايي ميخواد كه توي شيشه خودش ميخورديم، توي جاده..."  سروشم فقط يازده سالشه ولي يه دنيا مهربوني و صفا داره، سروشم چهارساله كه رفته يه نيم كره اونورتر ولي همه خاطراتش را دوست داره مرور كنه و يادش باشه و نمي خواد گذر زمان خاطره ها را كمرنگ كنه...

 

5-     توي پست قبلي يه لينك گذاشته بودم تا شايد با سر زدن و امضا كردن اون، يكي پيدا بشه و اون امضاها را ببينه و كاري بكنه، كاري كنه كه زندگي درختاي زيباي پارك لويزان همچنان ادامه داشته باشه... خدا كنه يكي پيداش بشه...

هنوزم ميشه به اين لينك سر زد و فرياد زد كه آهاي آدم بزرگا چي كار دارين با درخت هاي ما... خدا خودش اون درخت ها را بهمون هديه داده...

 

6-     شايد ديگه كامنت دوني را ببندم...

آخه من براي دل خودم ميخوام بنويسم...

ولي اگه ببندم اون همه گرما و محبت و انرژي چطوري بهم برسه؟...

اگر هم نبندم كه خوب ميشه مثل پست قبلي...

شايدم ثبت مستقيم كامنت ها را ببندم و تاييديه را فعال كنم...

نمي دونم چي كار كنم...

نيازي نمي بينم كه كيش و آيين و اعتقاداتم را بيان كنم...

فقط مي دونم كه اومدم اينجا كه از دل بنويسم قصه عشق و زندگي را...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  |