تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

یکی از قول هایی که به خودم دادم وقتی شروع به نوشتن کردم این بود که از زندگی بنویسم و جریان زیبای زندگی. از عشق بنویسم و نور الهی که بر سرتاسر زندگیمون گسترده شده و تصمیم گرفتم هیچوقت به تلخی و غم و نا مهربونی اشاره نکنم و فقط در ایام نه چندان دلچسب سکوت کنم تا رفع تلخی... حتی در این میان و همزمان با ایام محرم دوستی از من و سرای مجازیم دلخور شد که چرا هیچ اشاره ای به تلخی اون ایام نکرده بودم.

امروز دوست بسیار عزیزی مرا دعوت کرد تا برای نجات باقیمانده‌ي جنگل‌های ارزشمندمان مطلب بنویسم. اصل ماجرایِ فاجعه پارک لویزان بسیار تلخ است ولی حمایتی که خواسته شد در واقع حمایت از زندگی است و حمایت از حق کودکانمان و نسل های آتی و حرمت نهادن به نعمت هایی که خداوندگار مهربان در اختیارمان گذارده. هدفم نوشتن از زندگی بود و جریان زیبای آن و برای زندگی زیبا نیاز داریم به حفظ و نگهداری و توسعه همه نعمت های خدادادی و چه زیباست سبزی درخت و آبی آسمان...

عکس اول اسفند ماه ۱۳۸۳در منطقه عباس آباد تهران 

تهران - اسفند 1383

عکس دوم دره ای سرسبز در کوه های شمال تهران

دره وزوا در كوه هاي شمال تهران

و عکس سوم آذر ماه ۱۳۸۴ ...

بر فراز تهران و چشم انداز شهر - آذر 84

به راستی تهران کجاست و چرا فقط بخش کوچکی از نوک برج میلاد دیده می شود... به راستی شهر را برای راحتی مردمان ایجاد کردیم و یا برای راحتی ماشین ها؟  یلدای من و همه دلبرکان این سرزمین پاک زندگی خواهند کرد و باید به بهترین و زیباترین شکل زندگی کنند. یلدای من و بقیه فرشته های سرزمینمون دوست دارن در پارک بازی کنند و لذت ببرن و انرژی بگیرن. یلدای من و همه بچه های معصوم نسل های آتی حق دارن از پاک ترین و زیبا ترین و مقدس ترین هدایای الهی بهره مند شوند. یلدای من پارک لویزان را دوست داره و عاشق سایه درختان چهل ساله اون پارکه و دوست داره روزی بچه ها و بچه های نسل های بعدی را با خودش به اون محیط زیبا ببره... و من وظیفه دارم که فریاد بزنم و ادامه حیات این پارک زیبا را طلب نمایم.

زیبایی های زندگیمان را باید حفظ کنیم و پاس بداریم و ارزش میراث پیشینیان را بدانیم. آب، آتش، باد، خاك، درخت، گل و هزاران هديه ديگر آسماني متعلق به ماست.

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

تازگی ها خیلی یه دنده شده و سعی میکنه حرف خودش را به کرسی بشونه... تا حالا چند بار باهاش حرف زدم و باز هم سر حرفش پا فشاری میکنه حتی حاضر نیست یه ذره کوتاه بیاد و یا شک بکنه... اصل ماجرا از روز پنجشنبه شروع شد اختلاف نظر و عقیده بر سر رنگ... می گم خیلی خوب تو نظرت را گفتی و منم دارم نظرم را میگم و به نظر من اون آبیه قشنگ تره ولی باز اصرار داره که نه همون صورتی پررنگه بیشتر به مامانی میاد... میگم عزیزم من دوست دارم توی اولین تولدی که تو اومدی پیشمون٬ ما با هم برای مامانی یه کادو مشترک بخریم... میگه خوب بخریم ولی اون رنگی که من میگم... بهش میگم عزیزم من سلیقه مامانت را بهتر میشناسم و می دونم از آبیه بیشتر خوشش میاد... میگه به من چه و ول میکنه از مغازه میره بیرون...

خلاصه که روز پنجشنبه برای خرید کادوی تولد "مهربون مامان فردا"٬ منو کلوچه خانم فیلمی داشتیم با هم و کمی قهر و آشتی و خلاصه من تسلیم شدم و با وجود اینکه رنگ هدیه خیلی به دلم ننشسته بود ولی همون را به عنوان کادو مشترک خریدیم... از مغازه که بیرون اومدیم و یه گشتی زدیم دیدم طاقت نمیارم و من یه رنگ دیگه به دلم نشسته و حتی میدونم که "مامان فردا" هم با نظر من هم عقیده است... خلاصه دل را زدم به دریا و برای اینکه نظر دخترکم را هم تامین کرده باشم٬ طی یک اقدام شجاعانه رفتم و اون یکی را هم خریدم... دوتا کادو یکی با سلیقه و باب میل خوشگل خانم و دومی با سلیقه خودم و برای اینکه حس پدرانه هم ارضا بشه یه گل مشترک هم گرفتیم. خیلی خوشحال بودم که نظر هردومون تامین شد و برای "مامان فردا" هم این سبک کادو یه تازگی خاص داشت.

ولی...

داستان یه دندگی ها به همین جا ختم نشد و روز جمعه با دیدن درخشندگی هوا و آبی آسمون تصمیم گرفتیم بریم و یه گشتی در حومه تهران و جاده ها و کوه های برف گرفته بزنیم و با دلبرکمون در روز تولد مامانیش حسابی کیف کنیم... پا شدیم و راهی شدیم و دوربین را هم برداشتیم که خاطرات زیبایمان را ثبت کنیم... غافل از اینکه طبق عادت همیشه و برای گشت و گذار فقط من و "مامان فردا" با هم هماهنگ شدیم و از کلوچه خانم نظر نخواستیم و ایشون هم گویا رفتن به کوه و دشت در یه روز نسبتا سرد را دوست نداشتن... از وقتی رفتیم بیرون نق زد و نق زد تا وقتی برگشتیم و هرجا دوربین را برداشتیم که عکس بگیریم٬ کلوچه خانم زد زیر گریه. مامانی بهش میگه عزیزم اومدیم "ددَر" که اینقدر دوست داری... میگه این که "ددَر" نیست. "ددَر" تاب و سرسره داره تازه بعدش هم غذای خوشمزه و جعبه کودک داره... اینجا که هیچی نداره.

اين كه ددر نيست...

خلاصه که دو روزه فیلمی داریم و فکر کنم از این به بعد دیگه نباید خیلی روی نظر خودمون حساب کنیم و حرف اول و آخر را گویا قراره دلبرکم بزنه. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1384ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

سلام به بهمن...

سلام به عطر جاودانه گل نرگس در بهمن...

سلام به سفیدی و زیبایی كوه های بهمن ماه...

سلام به آبی آسمان در ماه بهمن...

سلام به پاكی متولدین بهمن...

سلام به بیست و هشتمین روز بهمن...

سلام به معصوم ترین متولد این ماه پاك، سلام به "مهربون مامان فردا"...

.

.

.

عزیزترینم تولدت مبارك...

خیلی دلم میخواد كه بتونم بگم اون حرف دلم را ، بگم بهت كه برایم قابل ستایش هستی ، بگم كه تو را بصورت فرشته ای پاك می بینم ، بگم كه زندگی بدون تو را هرگز نمی تونم تجسم كنم و بگم كه افتخار میكنم كه راهنما و معلم و دوست و رفیق و شریكم و مكمل همه وجودم تنها تو هستی.

 

عزیزترینم اولین تولدی است كه با آغوش گرم و مهربونت و با اون صفایی كه خدای بزرگ بهت هدیه كرده پذیرای شیرین ترین دلبرك عالم هستی... عزیزترینم آرزو می كنم یلدای ناز من در پناه خدای مهربون سالیان سال این روز عزیز را بهت تبریك بگه... ایمان دارم كه یلدای من در تربیت و رشد و شكوفایی بی نظیر خواهد شد چرا كه فرشته ای پاك، و مهربون مامانی كه صافی دلش به عظمت بی كران دریاهاست، یلدا را در آغوش گرفته و طریقت زندگانی را به این دلبرك ناز نشون میده.

 

عزیزترینم چندین ساله كه برای این روز هیجان دارم... روزی كه متعلق به توست و روزی كه بنام تو و تولد زیبای توست. ولی هیجان امسالم بیشتر است و كانون گرم خونمون پذیرای مهمون كوچولوی بی نظیریست كه برای اولین بار قراره در جشن كوچیك خانگی شركت كنه... باور دارم كه یلدای منم الان توی اون دل كوچیكش هیجان داره و منتظره تا با یه ریز خنده لپ لپی و از اعماق وجودش به مهربون مامان عزیزش تبریك بگه... هیجانم بیشتر از سال های قبل شده و خوشحالم برای تدارك این جشن مقدس كه از امسال یه همفكر و یه یار جدید دارم و با همفكری كلوچه خانم شاید بتونم برای اولین بار آنچه را كه تو شایسته اش هستی به جا بیارم.

 

عزیزترینم ، گرمای عشق وجودت و نوری كه در زندگیمون بوجود آوردی را می پرستم و آرزو می كنم روزی ذره ای از مهربونی های تو و صداقت و صفای تو در وجود من هم شكل بگیره.

 

تولدت مبارك

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط بابای فردا 

الان خیلی آروم خوابیده ٬ خیلی خیلی آروم یعنی حتی میشه گفت خیلی لخت و بی حال که آدم دلش کباب میشه برای لپ لپ خانوم... می دونم اثر اون واکسن های خوب ولی بدجنس دیگه تا فردا از بین میره و عزیزکم دوباره با بابایی میخنده...

 

روز جمعه روزی بود با یه عالمه خاطره با یه دنیا عشق با دو ماه حضور نور خدای مهربون توی خونمون و با تولد دو ماهگی زیباترین یلدای عالم و خوشگل ترین دلبرک دل بابای فردا

من عاشق بعد حمومشم

کلوچه خانم خوب خوب حس کرده بود که مامان و بابا یه حال دیگه ای دارن این روز جمعه ای و تا تونست طنازی کرد و دلربایی. عزیزکم تقریبا توی روز اصلا نخوابید ٬ فقط لپ لپ بازی کرد و توی دل بود و خندید و...

اون مشت هاي كوچولو را مي خورمنه ديگه واقعا بايد بخورم

شنبه هم خوش بوديم با هم و خونه مادر بزرگ كه گويا حس نوه اول خيلي گرفتتش و يه كرسي بزرگ  و قشنگ گذاشتن... چند سالي بود كه دلم هوس كرسي كرده بود و خيلي خوشحالم كه يلداي منم ميتونه توي كانون گرم خونواده و توي يه دور هم بودن با صفا٬ حتي كرسي را هم تجربه كنه... كرسي منو ياد شباي يلداي قديما ميندازه... كرسي منو ياد خونه "حاجي بابا" ميندازه و ياد خونه "باباجان"... هر دوشون ريشه بودن و حيف از ما آدما وقتي بي ريشه ميشيم...

 

دختركم توي عكس زير حس ميكنه روي صندلي هواپيما نشسته فقط يادش نيست پرواز كرده و رسيده يا تازه قراره پرواز كنه فقط مي دونه كه كمربندش بازه...

اينم روي صندلي هواپيما

 

هنوزم آروم خوابيده و فقط گه گاه يه ناله معصومي ميكنه...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

خیلی شانس آوردیم... اگه دیر جنبیده بودیم... اگه متوجه نمی شدیم... دیشب یهو دیدیم مهمونای عزیزمون دارن کلوچه ما را می برن. داشتن توی یه ساک قایمش می کردن... خوب می گفتن دوسش داریم و نمی تونیم بدون کلوچه بریم ولی اگه دیر جنبیده بودیم!!!

راستي راستي داشتن مي بردنش

تا قبل از رفتن مهمونا هم كه ديگه هيچ...  دلبر بابا كلي تاتي تاتي راه رفت!!! مي گفتم بابايي ، عزيزم... زوده اين كارا ، صبر كن به موقع خودش ولي اصلا حواس دلبرك به بابايي نبود و فقط در ذوق و شوق حضور مهربون مهمونا كه به خصوص كلي هم كادو براي شيرين عسل آورده بودن.

بابايي، تاتي تاتي زوده هنوز...

ولي خواب آخر شب خيلي كيف داشت و بعد از كلي شيطوني و دلبري در حضور مهمونا، بعد يه حموم حسابي ، خواب خيلي چسبيد و كيف داشت.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

می تونم بگم حتی جوان هم شدن ٬ سرزنده تر و با نشاط شدن. یه حس خاصی دارن و نوع عشقشون با عشق جدیدی که من لمس کردم فرق می کنه. نوع نگاهشون و مدل بغل کردن و ناز دادنشون هم فرق میکنه. تا چند ماه پیش براشون داشتم نگران میشدم و یه حالتی از افسردگی میدیدم. خیلی ساکت شده بودن و توی خودشون بودن و حتی هر روز از یه مریضی و درد مرموز جدید هم گله می کردن ولی از حدود دو ماه پیش انگار دیگه بابای عزیزم و مامان مهربونم جوون شدن. حس می کنم یه پکیج بزرگ انرژی دریافت کردن. حس می کنم دیگه نه تنها یادشون رفته که زانو درد داشتن و نفسشون توی سربالایی کم میومد بلکه تازگی ها دوست دارن فعال و فعال تر باشن و فقط وقتشون به عشق دادن و عشق گرفتن از نوه سوم و کوچولوشون بگذره.

شش ماه پیش بود که بعد از یه ماه و نیم که اونور دنیا پیش سروش و یاسمن عزیزم بودن و اون موقع هم کلی شارژ شده بودن برگشتن و باز یواش یواش داشتن به سمت دلتنگی و سکوت و سکوت فرو میرفتن که با اومدن دخترکم همه چیز عوض شده.

کاشکی دوربینم همرام بود و الان که بابوچی صدام کرد و گفت: "فقط بیا و ببین چطوری تو دلم خوابیده... فقط توی دل بابوچیش اینطوری می خوابه..." ٬ خاطره این لحظه زیبا را ثبت می کردم. راستی راستی هم که این کلوچه خانم راه و رسم دلبری را به بهترین نحو ممکن بلده... یه مدلی توی دل بابام خوابیده بود که آدم دلش ضعف میرفت و گویی سالهاست اون دل مهربون و طنین قلبش را میشناسه. مامانم وقتی امشب باهاش حرف میزد ٬ خیلی دقیق نگاه میکرد و با خنده و آواهای معصومش دل مامان بزرگ را هم بی تاب می کرد.

نوع عشقشون با عشق جدیدی که در وجود من دمیده شده خیلی فرق داره و فکر کنم اونا برای سومین بار طعم مغز بادوم را حس کردن.... خدایا خودت می دونی که باز ازت چی می خوام... خودت می دونی که ازت می خوام این گرما و عشق و انرژی را جاودانه کنی... خدایا با همشون حالا حالا ها کار دارم... خیلی زیاد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

  • "مامان فردا" خیلی با هیجان صدام کرد که فقط بیا و ببین... بیا ببین اولین اشک های دخترکت را... کلوچه خانم تا حالا گریه هاشون بدون اشک بود و از چند روز پیش با یه گریه سوزناک اولین قطره اشکشون را تقدیم دل مامان و بابا کردن... خدایا هیجانی که بهمون میدی با لحظه به لحظه رشد دلبرکمون٬ بی نظیره... خدایا حتی یه قطره کوچیک اشک هم برای مامان و بابا مفهوم پیدا می کنه... خدایا اشک دخترکم خیلی برام با ارزشه و ازت میخوام و تقاضا دارم که این اشک هیچوقت برای ناراحتی و غم سرازیر نشه...
  • لپ لپ خانم یه چند روزیه که دیگه گویا تصمیم گرفتن ساعتشون تقریبا با ساعت آدم بزرگ ها تنظیم باشه و خواب عزیزکم نظم پیدا کرده و البته ایشون یواش یواش دارن با پسی نازشون هم کنار میان و خیلی از دست این پسونک کوچولو گول زنک ناراحت نمیشن.
  • جمعه ها را خیلی دوست دارم٬ به خصوص اگه تنها توی خونه باشیم که اینطوری به من هم نوبت میرسه تا از کلوچه خوشمزه و لذیذم یه دل سیر بخورم.
  • عاشق وقتاییم که نه گرسنه است و نه خوابش میاد و نه جاش کثیفه و نه دلش درد می کنه و فقط و فقط دوست دار غُر بزنه و اعلام کنه: "آی آدم بزرگ ها حوصله ام سر رفته٬ دلم میخواد بغلم کنین و توی دلتون باشم" ... برم که الان درست از همون لحظات خوردنیه...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 بهمن1384ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

می خوام دیگه با برنامه پیش برم. می خوام هیچ کاریم عقب نمونه. می خوام وقت کنم که به همه چیز برسم. می خوام به زندگیم بیشتر برسم. می خوام میزم مرتب باشه. میخوام شب ها زود برم خونه.  می خوام دیگه دیر نیام سر کار. می خوام به وبلاگم برسم. می خوام به وبلاگستان و سرای دوستان مجازی برسم. می خوام همه اون ۵۰۰ ایمیل باز نکرده را باز کنم. می خوام دیگه برای تاخیر کارها به کسی جواب ندم. می خوام خسته نباشم. می خوام روزی ۱ ساعت برای خودم وقت بذارم. می خوام کار کنم برای زندگیم. می خوام پاشم و از همین الان شروع کنم.

وقتی چند تا کارم عقب میافته دیگه همه چیز قاطی میشه و جمع و جور کردنش سخت. می خوام از امروزم خوب خوب استفاده کنم و همه کارها را ردیف کنم.

خدا کنه وقت کنم تا بتونم فکر کنم که این حجم کار را از کجا شروع کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

همیشه باید تعارف کنن... حتی اگه دلشون هم بخواد باز تعارف می کنن. من نمی دونم این دیگه چه رسمیه که آدم از ته دل دوست داشته باشه یه کاری بکنه٬ یه جایی بره٬ یه چیزی بخوره و خلاصه به سادگی و راحتی و فقط به خاطر یه سری ملاحظات دست و پا گیر روابط اجتماعی٬ از خواسته دلش بگذره... هی پای تلفن بهشون میگم خوب چرا نمیایین و هزار جور قسم و آیه که نهار جمعه را دور هم باشیم و شما هم با نوه فسقلیتون کیف کنین و باز همون جواب های همیشگی که نمیشه و کار داریم و خونه بهم ریخته است و برای شنبه که روز اول هفته و کاره باید آماده بشیم و خلاصه اینکه شما ها هم استراحت کنین مگه یه تعطیلی بیشتر دارین و ...

اینقدر اصرار کردم که وقتی گفتن نمیان هم دلم سوخت که می دونستم دلشون اونجاست و هم بهم برخورد که آخه این دیگه چه رسمیه و یه مادر پدر تا کی باید با بچه و نوه و خلاصه با نزدیک تریناشون تعارف کنن.

ولی از کارای خدا خیلی خوشم میاد... پنجشنبه شب قرار بود تا فرودگاه برم و بابا اینها هم خودشون میومدن و من درست در لحظه حرکت متوجه پنچری ماشینم شدم و جالب اینکه تعویض لاستیک٬ کار به این سادگی را نتونستم انجام بدم و هرچه تلاش کردم حتی یه پیچ چرخ هم باز نشد که نشد. در نهایت بابا اینها اومدن دنبالم... رفتیم و بعد از نیمه شب برگشتیم و دیگه نگهشون داشتم و بیشتر از اون چیزی که هم من و هم خودشون فکرش را بکنن کیف کردیم... تقریبا شب تا صبح که خونه ما بودن در چند نوبت و با ظرافت تمام نوه کوچولوشون را خوردن و بو  کردن و چلوندن...

نه تنها نهار جمعه با هم بودیم بلکه شب جمعه و صبحانه و تا عصر جمعه با هم بودیم... خدایا دوباره و همونطوری که انتظار میرفت با یه رخداد ساده برنامه های زندگیمون را به بهترین شکل چیدی و سناریویی که حتی تصورش هم مشکل بود٬ رقم خورد و همگی حسابی شارژ شدیم.

 توي دل پدر بزرگ، مادر بزرگساعت 3 بامداد، تو رختخواب گرم بابا بزرگ مامان بزرگ

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

چه خوش ميگذره...

بابايي جونم، خوشگلم، ميام الآن خونه، قول ميدم ديگه زياد نمونم... ولي خوب چي كار كنم يه روزايي هم اينطوري ميشه ديگه. خوشگل بابا، عزيز بابا، "لپ لپ" گفتي به بابايي؟ خوشگل خانم گفتي كه يلدا خوشگل كيه؟  گفتي كه يلدا عشق كيه؟  بگو ببينم بابايي جونم...

آخ كه من تورو مي خورم

...اگه گفتي بابايي چي ميگه؟  بگو به بابا؟ ... آفرين بابايي ميگه يلدا عشق منه، يلدا گل منه، يلدا خوشگل منه و يلدا همه وجود منه... بابايي ميگه: كي تو رو قشنگت كرده؟؟

نه ديگه راستي راستي بايد بخورمت

ولي بابايي بهت قول ميدم كه ديگه دير نيام و فقط يه امشب و آخه ميدوني اصلا دوست ندارم ديگه زياد بمونم سر كار، يه وقتايي مي ترسم... مي ترسم كه براتون كم وقت بذارم... مي ترسم... نمي خوام زياد بمونم سر كار... من مي خوام بيام همش با تو باشم، با ماماني و دور هم... دلم مي خواد كه ديگه اصلا هيچ روزي زيادي نمونم سر كار... بابايي بهت قول مي دم كه از فردا زود بيام قول قول و حالا بگو ببينم عشق بابا كيه؟؟؟...  آره عزيزم، عشق بابا يه كلوچه كپلچه است... يه يلداي نازه... يه شيرين عسله

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دیشب از اون شبایی بود که دلم می خواست میرفتیم و توی برف ها قدم می زدیم٬ صورتمون یخ می کرد و باز قدم می زدیم.

تهران - اول بهمن 84

شبای برفی یه سکوت یه نور و یه آرامش دیگه داره... عاشق صداي راه رفتن روي برفم... صداي هياهو بچه ها توي شباي برفي... عاشق سر شاخه هاي نازك يخ زده شباي برفيم...

نور زيباي برف

يادش بخير پارسال توي همين بهمن ماه و تو يه شب قشنگ برفي رفتيم و قدم زديم و يهو هوس بستني كرديم... نفري يه بستني يخي توي اون شب زمستوني خيلي چسبيد... خيلي زياد... پارسال با خوردن بستني يخي توي قشنگ ترين شب برفي تهران كيف كرديم و خنديديم و امسال از خوردن يه كلوچه شيرين و خوشمزه از خود بيخود شديم.

تك شاخه هاي يخ زده

 از همين الان منتظر برف زيباي بهمن ماه سال ديگه هستم كه هي دنبال دلبركم بدوم و بگم بابايي بسه ديگه سرما مي خوري و اون بدون شنيدن صداي من با لپ هاي گل انداخته و نوك دماغ كوچولو سرخ شدش، فقط به فكر برف و برف و برف باشه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

هنوز با خودم کنار نیومدم که سرعت گذر زمان را دوست داشته باشم یا نه و شاید تازگی ها خیلی دیگه بهش فکر نکنم و همه حواسم به لذت بردن از لحظه لحظه زندگیم باشه. فوق فوقش اینه که زمان سوار بر ارابه ای شش اسبه می خواد به تاخت روبه جلو حرکت کنه... مهم نیست دیگه و مهم اینه که غافل نباشم و قدر تک تک لحظات جاودانه و زیبایم را بدونم.

زندگیم چهل روزه که عوض شده و امشب چهلمین شب حضور چکیده عشقمون در کنارمونه. یلدای من همون دخترک ناز و توپولی که با همون اولین نگاهش بابایی را مجنون و دلباخته کرد٬ امروز چهل روزه میشه و بعد از یه حموم حسابی و مراسمی باشکوه در کلبه کوچیک سه نفریمون٬ دیگه می خواد یواش یواش دنیای آدم زمینی ها را بشناسه و بدونه که قصه زندگی از کجا شروع میشه. کلوچه خانم این روزها بصورت کاملا حرفه ای٬ آیین دلبری را به جا میارن و با ریز خنده ها و صداهای وسط خنده که برای تخلیه هیجانشونه حسابی هممون را سر مست کردن.

یه وقتا منو "مامان فردا" به یاد قبل و روزهای قبل از تولد دلبرک میافتیم... یاد دوران پیش از عروسی و بعدش اون چهار سالی که زیر یه سقف با هم زندگی کردیم و یاد خاطرات شیرین و حتی خاطرات معمولی اون روزها... و با وجودی که یادآوری روزهای با هم بودن و دوتایی بودن خیلی شیرینه ولی باز هم حاضر نیستیم برای یه ثانیه کوتاه هم لحظه به لحظه این روزامون را با اون ایام عوض کنیم. آخه دیگه ما یه گل ناز داریم توی خونه و همینطور باید دورش بگردیم و از عطرش لذت ببریم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  |