تبليغاتX
بابای فردا

بابای فردا

اون انگيزه قوي، اون انگيزه شيرين و كوچولو، اون دلبر باباي فردا، روز 21 آذر 1384 با طنازي تمام اومد.

 

 

شب یلدا

                                  شب تولد الهه نور و روشنایی

شب کرسی و قصه و فال حافظ

                                          شب پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و بچه ها

شب میوه و شیرینی و آجیل

                                             بلندترین و زیبا ترین شب سال

            مبارک باد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دیشب بعد از اداره باید جایی می رفتم و هر چقدر هم که عجله به خرج دادم٬ باز هم ساعت ۹ بود که رسیدم خونه. خانم گل طبق معمول خواب بودن و من بر اساس برنامه دو شب قبل رفتم که مشغول نرمش و ورزش بشیم ولی گویا تاخیر آقای پدر در رسیدن به خونه کار دستش داده بود. فکر کنم دلبرکم باهام قهر کرده بود... نه خیلی میل به ورزش نشون میداد و نه از اون لبخندهای هر شب خبری بود. آخه هر وقت میشینم و باهاش حرف میزنم٬ حتی اگه خواب باشه باز هم لبخند میزنه و اگه نرمشش بدم که دیگه هیچ و به نحو بی نظیری دلبری شروع میکنه. ولی دیشب عسلک توی قیافه بود. خوب حقم داشت و باید برنامه هایم یه جوری باشه که برای ایشون کم نذارم.

البته بماند که من به خوبی بلد بودم یخ کلوچه را آب کنم و تا آخر شب حسابی با هم آشتی کردیم و بعد خانم خانما رفتن تو تختشون که بخوابن... البته بوس و جیش و مسواک را فراموش نکردن و بعد از اینها رفتن بخوابن.

لالا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

خیلی نگرانم٬ روزها نمی تونم تنهاشون بذارم٬ خدا را شکر که مادر و خواهر خانمم اونجا هستن... واقعا خیلی نگرانم... همش نگرانم که نکنه همسرکم با یه لیوان شیر کاکائو این کلوچه زندگیمون را بخوره... آخه دخترکم شده کلوچه ما.

خانم خانم ها روزها تقریبا هر ۲ ساعت یکبار برای شیر خوردن پا میشن٬ البته افتخار بیدار موندن را بهمون نمیدن و ما باید همچنان برای دیدن چشم های خوشگل این کلوچه تا نیمه شب یا صبح خیلی زود صبر کنیم. نصف شب ها هم حدود هر نیم ساعت یا نهایتا یک ساعت یکبار٬ خوشگل بابا بیدار میشه و شیر میخوره و کارهای دیگه ای هم میکنه و باز خواب تا سری بعدی... فعلا که مادر بزرگ و خاله جدیدمون خونه ما هستن و واقعا از خواب و خوراک افتادن و فقط رسیدگی و پرستاری...

توی مدتی که درگیر اومدن مسافر کوچولو بودم و وبگردی کم شده بود شاید فقط فرصت داشتم که بیام و کامنت ها را بخونم و انرژی بگیرم و برم برای مامان فردا تعریف کنم که چه دوستایی٬ ناشناس ناشناس و چقدر با محبت دور و برمون هستن... براش تعریف می کردم از پیام های بی نظیر و لینک ها و عکس ها و کارت هایی که برامون فرستاده شده بود... از خاله ها و عمو های دخترکم براش می گفتم که چقدر شیرین و دلنشین انتظار تولدش را کشیدند و بعد پا به پای ما شاد بودند و حالا فقط عکس می خوان....  بی نهایت ممنونم از این همه محبت و دوستی خالصانه و بی نظیر.

دوتا عکس پایین کلوچه خانم اولی مربوط به روز جمعه و قبل از حموم رفتنه که با اون کلاهشون دلبری میکنن و دومی هم مربوط به دیشب و بعد از انجام یه سری نرمش و ورزش حسابی با بابایی:

كلوچه با كلاهش

كلوچه بعد از يه ورزش سنگين

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384ساعت 7:55 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دست كوچولو

 خواب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

کی میتونه وصف کنه٬ کی میتونه تعریف کنه و بیان کنه... کی میتونه تجسم کنه حال دل بابای فردا را وقتی که یلدای نازش را از اتاق عمل آوردن بیرون... مگه میشه احساس اون لحظه اول که یلدای ناز در اوج گریه با صدای بابایی یهو ساکت شد را به قلم آورد٬ درست مثل اون وقت هایی که توی دل مهربون مامانش حوصله اش سر میرفت و شروع به ضربه زدن میکرد و با صدای بابایی یهو آروم آروم میشد٬ این بار فقط از فاصله چند سانتی و بلافاصله با شنیدن صدای بابایی... ساکت شد٬ یه خمیازه کشید و گوشه چشم چپش را با دلبری و طنازی باز کرد تا برای اولین بار صاحب صدای مردونه خونه را بشناسه.

این نازدونه خونه دلم٬ دلبرک وجودم و شیرین ترین عسلکم با طنازی و دلربایی با یه دنیا عشق و عشق و عشق اومدش و چقدر نرم و لطیف اومد. دختر بابا ساعت ۱۰:۱۵ صبح دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۴ بود که گوشه چشم چپش را برای بابایی باز کرد٬ براندازی کرد و فهمید که قراره از این به بعد توی دل کی برای خودش خونه درست کنه. یلدای من با همون نگاه اول فهمید که دل بابایی نه تنها برای وزن کوچولوش که فقط ۳ کیلو و ۶۵۰ گرم بود٬ جا داره٬ بلکه میتونه تا ابد به روی این دل حساب کنه و میتونه حساب کنه که دل بابایی امن ترین و گرم ترین سراهای عالم برایش خواهد بود.

در اون لحظه دلربایی فرشته کوچولو٬ مهربون مامان فردای عزیزم٬ توی اتاق سبز رنگ لحظات آخر عمل و بعدش مراقبت بعد عمل را طی می کرد تا اینکه اومد و فقط نگران بود... نگران بود که دخترکش کجاست٬ آیا سالمه٬ تو سفر راحت بوده٬ خسته نشده٬ وزنش چقدره٬ حالا که تازه رسیده و گشنشه کی بهش غذا داده و هزارن سوال که پس چرا دخترکم را نمیارین؟؟؟   و چه با شکوه و عارفانه بود اولین نگاه این مادر و دختر الهی... بابای فردا تازه اونجا بود که فهمید عشق یعنی چه و خدا کیست و جایگاهش کجاست... خدایی که تنها با یک هدیه و ایجاد ارتباط مادری٬ چنین صحنه ای خلق می کند... وصف ناشدنی ترین و جاودانه ترین صحنه ضبط شده در دل و ذهنم٬ همین لحظه عارفانه اولین دیدار مامانی و یلدایی با هم بود...

یلدای دلم را تا ساعت ها گذاشتن پیشمون توی اتاق بمونه٬ شیر بخوره٬ عشق و انرژی بده و عشق بگیره و خلاصه بدونه که دنیای آدم زمینی ها کجاست. یلدا موند پیشمون و تمام وقت تو آغوش گرمی بود که نه ماه حسش کرده بود. همسرکم با بودن "تمام وجودش" توی بغلش دیگه ناله نمی کرد... همه دردها فراموش میشد و نور خدا بود که توی اون لحظات فضای اتاق را پر کرده بود.

خدایا خیلی دوست دارم٬ چی بگم بهت که خودت آگاهی که چه کرده ای با دلم. خدایا خیلی دوست دارم و می دونم که اون آرزوهای لحظه اولین دیدار را برآورده خواهی کرد. خدایا خودت می دونی که خیلی ها سفارش داشتند. خدایا خودت می دونی که بدون کرمت٬ جرات برداشتن حتی یک گام را هم ندارم و الحق که خدایی برازنده ذات توست.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

سلام به همه دوستان عزیز...
ممنونم از لطف، انرژی و مهربونی های همتون ....
تا چند دقیقه دیگه با توکل به خدای مهربون، با قلبی پر امید، با دلی شاد و پر انرژی، با همراهی دعای دوستانی بی نظیر... بعد بوییدن گل های نرگس و رد شدن از زیر قرآن و آیینه، برای آخرین بار دونفری از درب خونه میریم بیرون...
میریم به استقبال میوه بهشتیمون... فکر کنم خوب خوب رسیده باشه و خدا دیگه نمی خواد پیش خودش نگهش داره و قراره تا ابد جای اون هدیه الهی گوشه دو تا دل عاشق باشه.

.

.

.

الهی به امید خودت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

... شاید هم منتظره ، منتظر یه انگیزه قوی، یه انگیزه شیرین و کوچولو

بابای فردا با حس و لمس کردن انگیزه شیرین و کوچولوش٬ شروع کرد و سعی کرد از دل بگه. از دل یه بابا٬ یه بابایی که هنوز منتظر بود و لحظه شماری می کرد برای بابا شدن٬ برای بغل کردن و بو کردن و عشق ورزیدن به معصومانه و پاک ترین هدیه خدایی... و به راستی که امروز تازه شدم "بابای فردا"

"بابای فردا" از وقتی شروع کرد به جز عشق و گرمی و انرژی چیزی نگرفت٬ "بابای فردا" یه عالمه دوست پیدا کرد که خالصانه و بی ریا دعا کردند و انتظار کشیدند و "بابای فردا" عاشق این سرزمین مجازی و مردمانش شده. "بابای فردا" میخواد با همین هویت و نام باقی بمونه٬ آره درسته فردا قراره با در آغوش گرفتن زیباترین یلدا عالم٬ بابا بشه ولی کار باباییش هم درست از همون لحظه شروع میشه. یلدای بابا٬ فردا و فرداهایی داره که این وسط "بابای فردا" باید نقش پدریش را به خوبی اجرا کنه. هویت "بابای فردا" را دوست دارم چرا که انتظار این ایام و انرژی دوستانم با این هویت برام شیرین تر و خاطره انگیز تر شد.

دوشنبه ۳۰ آبان بود که گفتم: [يواش يواش دارم صدای پاهای كوچولوش را می شنوم ... يواش يواش دارم صدای نفس های قشنگش را می شنوم ... يواش يواش دارم اون بوی افسانه ای زير گردنش را حس می كنم ... يواش يواش توی خونه دارم حس می كنم كه يكی ديگه هم حضور داره ، يه كسی حضور داره كه من ديوونشم ، يكی حضور داره كه می تونم همه وجودم را براش بدم ...] و حالا٬ دختر بابا٬ عزیز دلم و دلبند وجودم همون میوه کوچولوی بهشتی زندگیم٬ همون که در وجود یکی از پاک ترین و مقدس ترین و معصوم ترین مادران عالم پرورش پیدا کرده٬ فقط و فقط یه روز تا اومدنش مونده و دیگه دلم داره از جایش در میاد. طاقت صبر کردن برام خیلی سخت شده.

خدای من سپاس٬ سپاس از زندگی٬ سپاس از عشق٬ سپاس از تولد٬ سپاس از دوستی٬ سپاس از لحظه لحظه ای که برامون خلق می کنی و سپاس از مقام پدر شدن...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

نمی دونم یادتونه حدود یک ماه پیش از پدر بزرگی گفتم که با اومدن دخترکم برای اولین بار به این مقام مهم می رسه٬ اون مرد شریف پدر مامان فردا و ساکت ترین فرد جمع های خانوادگیه٬ اینقدر ساکت که حتی فکر می کردیم مثل همه ما دچار هیجان نیست و خلاصه ادامه اون ماجرا:                               (... http://babayefarda.blogfa.com/post-6.aspx ...)

اون پدر بزرگ در جواب اولین ایمیلی که از دخترکم گرفته٬ ایمیل زیر را فرستاده:

 

دختر گل بابا بزرگ! سلام

تو كه دل این بابا بزرگت را آب كردی!

آخه می دونی تو چه مزه ای میدی؟

غیر از اینكه مزه عسل داری و بوی گل میدی، من را برای اولین بار پدر (یا بابا) بزرگ می كنی،  پس خیلی عزیزی و تا دلم از ذوق دیدنت منفجر نشده، زودتر بیا.

زودتر بیا تا خودم برات لالایی بسازم و برات قصه های قشنگ بگم

مامانت برای اولین بار منو پدر كرد، بابات برای اولین بار به من مزه اعتماد واقعی را چشوند و حالا تو، میدونی چه مزه ای را میخواهی زیر زبونم بیاری؟ هااان؟

قربون نوه عزیز دل خودم

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 آذر1384ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

 

وقتی حدود سه یا چهار ساله بودم همیشه آدم بزرگ ها را می دیدم كه با هم صحبت های جدی میكردن صحبت هایی كه كاملا با مدل ما بچه ها فرق داشت، سر كار میرفتن و خلاصه یه دنیای دور از تصور من داشتن. اون موقع ها برام سن هجده سالگی هم یه رویا بود، نمی دونم چرا ولی فكر می كردم كه جوان های هجده ساله خیلی بزرگن... كمی كه بزرگ تر شدم، 24 سالگی یه سن خاص توی ذهنم بود و یواش یواش به ازدواج هم فكر می كردم و این دو را نهایت بزرگ شدن میدونستم... همیشه فكر می كردم كه وقتی به این مرحله برسم چه جوری میشم و چه شكلی خواهم شد... زمان گذشت و هجده سالگی آنقدر در شور و هیجان جوانی بود كه خیلی رسیدن بهش و گذر او سن یادم نیست و 24 سالگی هم با شور و حال و داستان های آغاز پیوند مشترك همراه بود و همچنان اون حس كودكانه كه شكل آدم بزرگ ها بشم را درك نكرده بودم و زمان گذشت و گذشت تا حالا كه چند سال از اون موقع هم گذشته و منتظر تولد دختركم نشستم... شاید تنها این پدیده و رخداد شیرین الهی بتونه منو یه خورده به عالم آدم بزرگ ها نزدیك كنه، شاید هم همچنان با شور و حال كودكی باقی بمونم و به مرور و پا به پای دختركم بزرگ بشم٬ آخه راستش هنوز كه هنوزه می تونم ساعت ها با بچه های كوچیك بازی كنم و شادی و سرگرمی كودكانه داشته باشم.

 

تنها نكته ای كه برام مبهمه شكل هم بازی جدیدمه، جدا از آرزوی سلامتی برای مامان فردا و دختركم یه فكر دیگه هم این روزها توی سرم دارم و اون اینه كه همبازی و فرشته كوچولوی من چه شكلیه... موهاش لخت و صافه؟ فرفریه؟ بوره؟ سبزه است  و چشم و ابرو مشكیه ویا نمی دونم... خوب من حق دارم كه بدونم از صبح دوشنبه چه نوع گلی وارد زندگیم میشه...

 

ولی راستش اون گل من، اون دختر بابا و اون دلبر جونم هر شكلی كه باشه برام عزیزه ، برام یه رویاست... رویای این دفعه را نمی گذارم جوری با شور و هیجان تموم بشه كه آنقدر توی عمقش باشم كه طعم شیرنش را هم نفهمم... شاید بزرگ شدم و برای همین می خوام حواسم جمع جمع باشه و از ثانیه ثانیه این ایام استفاده كنم... ولی بزرگ شدنم در همین حد خواهد بود و بقیه راه را طی سال های آتی با دختركم طی خواهم كرد و خوب مامان فردا باید در این میان هر دوی ماها را با هم بزرگ كنه دیگه، هرچی باشه اون مامان فرداست و وظیفه بزرگ كردن بچه هاش را داره...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دیشب یه اتفاق جالبی افتاد که همه اون هایی که دور و برمون منتظرن و دیگه نمی دونن هیجان نزدیک شدن به روز تولد دخترکم را چیکار کنن٬ دچار یه حس شیرین و رویایی شدن...... دیشب دخترکم با یـــاهو آی دی خودش یعنی واقعا خود خودش که ترکیب کامل نام و نام خانوادگیش بود٬ برای مهربون مامانش٬ برای مادر بزرگ٬ پدر بزرگ٬ خاله٬ دایی و عمه راه دورش که یه نیم کره اون ور تره٬ ایمیل زد... برای هرکدوم یه ایمیل مستقل... از دلتنگی گفته بود و از لحظه شماری... از عشق گفته بود و از محبت...

تازه به اینجا هم ختم نکرده بود و در لیست مسنجر هم همه اون ها را ADD كرده بود و براشون پيام هاي كوتاه فرستاده بود.

شايد اين غافل گير كننده ترين ايميل زندگي همه اين عزيزان بوده باشه.

 

يه چيز ديگه هم بگم كه فقط ۷ روز مونده... ۷ روز و بس... عدد ۷ هميشه مقدس بوده و چه حسي دارم الان كه مي دونم تنها به تعداد ارقام اين عدد مقدس مونده تا من بهترين هديه زندگيم را از خدا بگيرم... خدايا تو بي نظيري، اگه بهت بر نخوره ميخوام بگم كه شاهكاري... خدايا نمي دوني چه حسي داري بهم ميدي... خدايا حس مي كنم انرژي و ريتم حركتم عوض شده... خدايا حس مي كنم يه جور ديگه دارم ميشم... يه موج و حس دروني دارم که هر روز بيشتر هم ميشه... شايد اكسيژن بيشتري داره بهم ميرسه و يا سرعت گردش خونم بالاتر رفته باشه!  شايد هم يه عنصري، ماده اي، خلاصه يه چيز ناشناخته داري خودت تو وجودم قرار ميدي... خدايا خيلي دوست دارم، حتي اگه خوشت نياد باز ميگم كه شاهكاري، شاهكار...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

خیلی دلم میخواد براش یه هدیه بگیرم 

خیلی دلم میخواد یه یادگاری از این روزها براش بگیرم

خیلی دلم میخواد بدونه که چقدر به یادشم

خیلی دلم میخواد که خاطرات این روزامون ثبت بشه و تو دلمون حک بشه

خیلی دلم میخواد بتونیم همیشه و همیشه و همیشه به یاد با هم بودن باشیم٬ یاد روزهای دوتایی

هشت روز دیگه٬ ماها کامل می شیم

هشت روز دیگه٬ فقط خاطرات این دوران برامون می مونه

هشت روز دیگه٬ همه وجودمون میاد به پیشمون٬ راستی راستی که همه وجودمون٬ عشقمون٬ احساسمون و نیازمونه اون دختر بابا

هشت روز دیگه خیلی دلم میخواد براش کاری کنم٬ کاری کنم که بدونه تو کجای دلم قرار داره... بدونه که از دخترکم٬ بیشتر بهش وابستم٬ بدونه که خیلی خیلی دوسش دارم و بدونه که...  دوست دارم کاری کنم تا حس و عشقمو جذب کنه... ولی راستی چیکار کنم؟

راستی با کدوم هدیه می تونم حرف دلمو بهش بزنم٬ چی بخرم٬ چی کار کنم

.

.

.

خیلی دلم میخواد٬ هشت روز دیگه....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

1-   رفته بودیم كه برای آخرین بار از پشت مانیتور اون خانم دكتر مهربون ببینیمش. حدود یك ساعتی صبر كردیم و در نهایت رفتیم تو ... برخورد فوق العاده متین و مهربانانه این خانم دكتر در سه جلسه ای كه برای دیدن دختركم پیشش رفته بودیم خیلی به دلمون نشسته بود. طبق معمول با صدای جاودانه قلب شروع كرد و بعد از اینكه روح من و مامان فردا كاملا اوج گرفت، مشغول كارهای خودش و به خصوص محاسبه وزن دختركم شد. خوشگل بابا حدودا كمی بیش از 3 كیلو بود و خانم دكتر با آرامش همیشگی صداش گفت كه همه چیز مرتبه و حتی دختركم آماده اومدنه، نمی دونم شاید تونسته بود دقیق تر از ما ببینتش و دیده بود كه لباس سفر تنشه و وسایل لیستش كه خدا براش مهیا كرده (به قول اون دوست مهربون )، را جمع و جور كرده بوده. خانم دكتر گفت كه تا 12 روز دیگه فقط باید بیشتر برسه... آخه یه میوه بهشتیه دیگه، هرچی بیشتر برسه خوشمزه تر هم میشه دیگه.

 

2-   نمی دونم چرا خیلی دلم می خواد از یه دوست عزیز بنویسم، از دوستی كه همیشه خیلی بهم انرژی میده و با دیدنش شاد میشم... ولی اصلا نمی دونم چطوری ازش بنویسم و تعریف كنم... شاید دلیل این كه الان یادش افتادم اینه كه اون هم یه جورایی تازگی ها خیلی به یاد ماست و به خصوص به یاد دخترمه، یه جوری از دختركم حرف میزنه كه انگار خیلی وقته می شناستش، شاید هم واقعا بشناسه و من خبر ندارم... به هر حال بچه ها توی عالم دیگه ای پیش هم بودن و بعدش میان روی زمین... بچه ها اونجا با هم دنیایی داشتن و شاید واقعا همدیگر را هم خوب خوب بشناسن...... عكس زیر عكسی است از این دوست مهربون كه خیلی وقته هر روز دلم براش تنگ میشه، فقط عكسه یه خورده قدیمیه... راستی میشناسینش؟!

 

يه دوست كوچولو مهربون 

 

شازده كوچولو اينجا عينك زده و شايد به خوبي شناخته نشه، ولي توي اين يكي عكس برق هميشگي چشماش خيلي خوب معلومه...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

1-   همیشه یه اخلاقی دارم كه نمی تونم حرف را تو دلم نگه دارم، به خصوص كه موضوع جنبه مثبت و كمی هم شاد كننده داشته باشه كه دیگه هیچ. بعد از یه عمر این مدلی بودن، اخیرا سعی كردم فقط و فقط برای تست خودم و برای اینكه مثل خیلی های دیگه باشم، خبر داغ و مهم بابا شدن را در محل كارم و داخل اداره به كسی نگم و نگهداری این خبر در دلم خیلی سخت بود... آنقدر سخت بود كه نهایتا حدود یكی دو ماه قبل و بعد از یك هفته كلنجار درونی موضوع را به صمیمی ترین همكارانم گفتم و بعضی هاشون با شناخت قبلی كه از من داشتند، شوكه شدند. از جمله كسانی كه در جریان قرار گرفت رئیس مافوقم بود كه نه به لحاظ صمیمیت، بلكه فقط برای اینكه بعدا دلخور نشه كه چرا آخر همه فهمیده، خبر در راه بودن دختركم را بهش گفتم... حدود 2 ساعت در اتاقش بودم و از خاطره چهار سال قبل و دختر دار شدن خودش و حس پدرانه، سختی روزهای اول، شیرینی ایام مختلف و خلاصه كلی ماجرا و نصیحت از "نگینش" برام گفت و من شنیدم و در آخر تشكر كردم بابت تمام راهنمایی ها و اومدم............... امروز رفتم از رئیسم اجازه بگیرم تا فردا كمی دیرتر بیام سركار و صبح به یكی دوتا كار شخصیم برسم، باهام مخالفت كرد و گفت: [حتما از صبح اول وقت حضور داشته باش، چون من خودم مرخصی هستم و تو باید باشی] و ادامه داد: [راستش فردا باید برم بیمارستان برای به دنیا اومدن دختر دومم...]

فقط یاد شازده كوچولو افتادم كه می گفت: "این آدم بزرگ ها واقعا موجودات عجیبی هستن"

 

 

2-   اون دكتر مهربونی كه در اداره ما مدیر یكی از واحد هاست، همون كه یك ماه قبل و خارج از فصل و زمان پیش بینی شده، بهم دسته ای گل نرگس داده بود، باز امروز هم برام دسته ای دیگر از این جادوی زیبای بهشتی فرستاد....

باز هم یاد شازده كوچولو افتادم كه می گفت: "این آدم بزرگ ها واقعا موجودات عجیبی هستن"

 

 

نرگس

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

دیشب بعد از مدت ها تلفنی با سروش و یاسمن عزیزم حرف زدم. خیلی وقت بود صداشون را نشنیده بودم و گویا اونها هم دلشون برای دایی تنگ شده بود.

 

سال های  74 و 75 دوبار دایی شدم و عشقی نو و بی نظیر از همان ایام در وجودم شکل گرفت. عشق دو طرفه دایی و خواهر زاده پدیده ای شاهکار بود. یه وقتایی فکر میکنم که خدای مهربون چقدر این مخلوق زمینی را دوست داره و در زمان های مختلف زندگی و به انواع حالات گوناگون بخشی از عشق و محبت آسمانی را به مخلوقش اهدا میکنه و این هدیه چنان تاثیری بر انسان داره که هرگز نمیشه جایگزینی برایش یافت. جالب آنکه هر بخش از عشق الهی همچون عطر گلی خاص، عطر و بویی برای خودش داره... عشق فرزند به مادر، عشق دایی به خواهرزاده، عشق به همسر، عشق به فرزندی که هنوز در راهه و عشق های تجربه نشده ای که شاید اون خدای مهربون توی لیستش برامون نوشته و فقط باید وقتش برسه.

 

سروش و یاسمن، این دوتا فرشته کوچولو حدود چهار ساله که از ما دیگه دورن و حدود یه نیم کره با هم فاصله داریم ولی دلمون فقط شاید به اندازه ضخامت برگ گل نرگس با هم فاصله داشته باشه. سروشم پسری کاملا اهل خانواده و یه جورایی مامانی است که همیشه سعی داره یادگارها و خاطرات سرزمین زادگاهش را به خوبی حفظ کنه... علایق سنتی و ریزبینی خاصی روی جز به جز بافت سنتی خاطراتش داره... از غذا های اصیل ایرانی گرفته تا مثلا یه قاب کوچیک خونه مادر بزرگ، همه و همه یادشه و همیشه هم مرورشون می کنه.  اما یاسمنم با روحیه ای استقلال طلب، اهل دوستی و گردش و بازی و خلاصه تقریبا سعی می کنه خیلی وقت ها فارغ از برنامه ریزی های خانوادگی، خودش سرگرمی مناسبی جور کنه.

 

سروشم وقتی شروع به حرف زدن کرده بود و اولین واژه های خود ساخته اش را به زبون میاورد، اسمی برام گذاشته بود که هیچ شباهتی با اسم خودم نداشت... سروش منو "بوآااددی" صدا می کرد و با اون صدای ظریف و معصومش من به عرش می رفتم. و یاسی نیز به تبعیت از برادر بزرگترش کم و بیش همین جور صدام میکرد. اون موقع ها که پیشمون بودن، پا به پاشون بازی میکردم و جوری میشد که آخرش سه تایی از نفس میافتادیم و یا با صدای اعتراض بزرگتر ها آروم می شدیم... یاسی همیشه بهم می گفت: [دایی تو چرا مثل آدم بزرگا نیستی و مثل ما بچه ها می مونی...]

 

یادشون بخیر که خیلی خیلی دلم براشون تنگ شده، برای بغل کردن و چلوندن و بازی و بازی... دیشب سروش میگه: [دایی می دونی عکس تو الان روی Background کامپیوتر ماست، همون عکسی که سر کارت گرفتی و یه خورده خسته هستی، دایی این Background را من گذاشتم...]

 

باید سعی کنم از این به بعد یه خورده زود به زود به بچه ها زنگ بزنم. دلتنگی تو صدای همشون بود به خصوص تو این ایام نزدیک شدن تولد کوچیک ترین عضو خانواده، دلشون اینجاست ولی نتونستن جور کنن و بیان.

 

                                  

خدایا تنوع عشقی که بهمون میدی بی نظیره واقعا بی نظیر...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  | 

این روزهای كم باقی مونده ، شاید مشغله اصلی ذهنم فقط و فقط سلامتی "مهربون مامان فردا" و دختركم باشه و هیچ نكته با اهمیت تری الان برام وجود نداره. ولی از زمانی كه درك كردم دارم بابا میشم، همیشه در گوشه كنار ذهنم و در جاهایی از تصور و تجسمم كه هر روز ناخودآگاه سری هم بهشون میزنم، تربیت دلبندم به عنوان اصلی ترین و اساسی ترین موضوع نقش بسته. یاد دوران بچگی خودم و نحوه تربیت مامان و بابای عزیزم میافتم ، یاد بچه های كوچیك فامیل میافتم و یاد نسل جوانان امروز میافتم كه خیلی وقت ها از ظاهر و رفتارشون ، شاخ در آوردم و خیلی وقت ها هم از سطح معلومات و برخورد اجتماعیشون لذت بردم. واقعا برای یه تربیت درست و صحیح چیكار باید بكنیم؟ آیا پدر و مادر به جز تامین آرامش و آسایش و تربیت صحیح ، وظیفه مهمتری هم دارن؟

 

یادم میاد وقتی خودم كوچیك بودم مثلا تو حدود سنی هشت ، نه سال و یا بزرگتر، همیشه با تنها خواهرم كه اختلاف سنی كمی با هم داریم ، شیطنت هایی داشتیم ، شیطنت های پسرونه و دخترونه و مشترك و خلاصه این مامان و بابای عزیزم بودن كه باید ضمن كنترل روزانه ما ها ، طرح و پلان تربیتیشون را هم اجرا می كردن. شاید اگه بخوام صادق باشم هیچ وقت حتی زمانی كه خیلی هم آتیش میسوزوندم، در خونه با برخورد شدید و تند و یا تنبیه بدنی روبرو نشدم، ولی نكته ای كه خیلی برام اهمیت داره و الان كه بهش فكر می كنم می بینم رمز كار مادر و پدرم بوده، اینه كه همیشه حدود و چهارچوبم را خوب می شناختم. نمی دونم با چه شیوه ای مامانم اینها عمل كرده بودن كه حتی تا قبل از ازدواج و مستقل شدن، همیشه مرز باید ها و نبایدها و میزان و حدود اختیارات برام روشن و معلوم بود و اصلا اجازه حركت در خارج از مسیر قانون خانه و خانواده را نداشتم.

 

یادم میاد اكثرا وقتی مامانم جایی تو خونه سرش شلوغ بود ، مثلا پای تلفن یا آشپزی و یا پذیرایی از یه مهمون تازه رسیده ، اوج شیطنت های من شكل می گرفت و كارهای هرگز نكرده در اون لحظات می خواست به وقوع بپیونده كه تنها با اشاره ای كوچیك و ظریف از طرف مامانم و بعضی وقت ها گفتن جمله: "حالا می دونم باهات..." ، همچون آبی بر روی آتیش ، نه تنها آروم می شدم و یادم میافتاد كه در خانه مقررات و حدودی وجود داره بلكه به شدت هم می ترسیدم كه نتیجه پیام "حالا می دونم باهات..."، چیست... هیچ وقت سر در نیاوردم و نفهمیدم ولی همیشه همچون جرقه ای بیدار كننده در اوج شلوغ بازی هایم به یكباره به خودم میامدم...

 

یادم میاد در یه بازی كودكانه با خواهرم و یكی از دختران فامیل ، وقتی حدود شش سال بیشتر نداشتم، برخوردی بین منو اون دختر مهمان پیش اومد و گریه كنان رفت پیش مامانش ... پشت سر اون خواهرم رفت و با حسی دخترانه و در حضور جمع اعلام كرد كه مقصر من بودم و اون دختر مهمان را اذیت كردم ... اون شب بعد از رفتن همه مهمونا ، به درخواست مامانم و به ریاست بابام، دادگاه خانواده تشكیل جلسه داد و جالب اینكه علیرغم تصور اولیه من كه فكر می كردم تنها متهم این دادگاه خواهم بود، ولی منو خواهرم هر دو محاكمه شدیم و درسی بزرگ از اون شب گرفتیم... من محاكمه شدم تا قانون و حدود و شدت بازی های كودكانه را فراموش نكنم و خواهرم محاكمه شد برای خالی كردن پشت برادرش ... مامان و بابام اشاره كردن كه با وجود اهمیت راستگویی ، ولی باید خواهرم قضاوت را به بزرگترها واگذار می كرد و اونشب پیام پدر و مادرم این بود كه در هر شرایطی ما دو تا باید حامی و پشتیبان و یار همدیگه باشیم. یادمون دادند كه تحت هیچ شرایطی و به هیچ قیمتی پشت همو خالی نكنیم.

 

راستی من و مامان فردا آیا می تونیم ، بدون سخت گیری افراطی و بدون لوس كردن زیادی ، تنها قانونی منطقی و چهارچوبی استاندارد و صحیح را در زندگی برای دختركم مشخص و معلوم كنیم ... این بار فكری است كه بعد از آرزوی سلامتی دختركم خیلی ذهنم را به خودش مشغول كرده.

 

 

 

پی نوشت:

1-      ببخشید ، نمی دونم چرا اینقدر طولانی نوشتم...

2-      عكس زیر را خیلی دوست دارم ...

 

حس زيبا 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط بابای فردا  | 

می دونم که دیگه این روزها زمان برات خیلی دیر میگذره ... میدونم که خیلی خسته ای و به روی خودت نمیاری ... می دونم که داری با تمام وجود و از اعماق وجود ٬ با اون عشق و مهربونی همیشگیت ٬ زمینه حضور دخترکمون را فراهم می کنی ... می دونم که خدا تو رو مامور کرده تا یه فرشته کوچولو را ازش تحویل بگیری ٬ پرورش بدی و بیاری به خونمون ...

 

 

هیچ می دونی دیگه چیزی نمونده و فقط 20 تا صبح دیگه باید صبر كنیم و بعد بریم به استقبالش. آره واقعا" باورم نمی شه كه راستی راستی تا 20 روز دیگه دختركم پیش من و توست. توی اون خونه ای كه همیشه من و تو با هم بودیم ، تنها و فقط با هم ... حالا دیگه دختركم میاد پیشمون. راستی ما باید چی كار كنیم ... اصلا" ببینم آیا مقدمات خاصی لازم داره ، آیا باید خودمون را عوض كنیم و یه شبه با تغییرات گسترده به همه عالم اعلام كنیم كه ما دیگه مسئولیتی ویژه داریم ... یا نه همونطوری مثل همیشه باشیم ، مثل این چند سال و مطمئن باشیم خدا خودش راه و چاه را جلو پاهامون میذاره.

 

خودت بهتر می دونی كه همیشه چقدر بهت اعتقاد داشته و دارم. همیشه ایمان دارم راهی را كه میری و تصمیمی را كه می گیری ، با از خود گذشتگی تمام ، بهترین تصمیمه ... اینجا هم خودت باید آستین بالا بزنی ، هرچند هردو مون بی تجربه ایم ولی باید بتونیم از پس این مسئولیت بربیاییم. ما وظیفه داریم هدیه معصوم الهی مون را همونطور معصوم و الهی پرورش بدیم ، تربیت كنیم و به سرانجام برسونیم.

 

عزیز دلم توی این چند سال وقتی خندیدم ، باهام خندیدی ، وقتی اخم كردم ، سربه سرم نذاشتی، وقتی شاد بودم ، بیشتر شادم كردی ، وقتی تو خودم بودم ، بهم فرصت دادی و وقت دادی تا با خودم كنار بیام، وقتی تصمیمم درست نبود ، یه جور ریز و ظریف نظرم را عوض كردی و به خدا می دونم كه خیلی جاها از حرفت گذشتی و برای روان شدن جریان زندگی از خواسته و نظرت ، صرفنظر كردی... می دونم و خوب می دونم كه تو واقعا مدیر زندگیمون بودی ، حالا هم باید یه یا علی بگیم و بریم بسوی دوره جدید. بریم و بهترین میزبان برای دختر گلمون باشیم و باز مسئولیت تو سخت تره . باز تویی كه باید هممون را راهبری كنی ، زندگیمون و عزیزكمون و حتی خود من ، خیلی بیش از قبل بهت وابسته میشیم.

 

 

مهربونترینم ، خالصانه بهت قول میدم كه دوش به دوشت خواهم بود ، با هم گام برمی داریم و میریم بسوی آینده زیبا ، میریم و دست دلبركمون را با تمام وجود تو دستمون میگیریم و با خودمون میبریمش بسوی سرنوشت روشن آتی. محكم و استوار میریم جلو و بدان كه حتی یه لحظه هم تنهات نمیزارم. بدان كه با ذره ذره وجودم و با تمام عشق خدایی كه به تو دارم در كنارت خواهم بود. بهت قول میدم كه تو این راه عظیم تو تنها نخواهی بود. و تو  عزیز دلم بهم قول بده كه مثل لحظه لحظه زندگیمون باهام باشی، باهام بیایی و با گذشت و مهربونیت باز هم بهم درس بدی و یاد بدی راه صحیح زندگی را....

 

 

یلدای قشنگم به خودت ببال كه در وجود مادری مهربون و فرشته ای كه هنوز معصومیت كوچیكیش را در اعماق وجود داره، پرورش پیدا كردی ... دختركم به خودت ببال كه راهنمات تو زندگی ، بی نظیر مامانیه كه خدا بهش گفته هوامون را داشته باشه ، معلومه خدا من و تورو خیلی دوست داشته عزیزكم...

عزیزكم، دختركم، لحظه شماری می كنم برای دیدنت توی بغل مهربون ترین مامان دنیا و اونجاست كه شاید تكامل واقعی زندگیم شكل گرفته باشه.

 

 

                                                              

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط بابای فردا  |